دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
هنوز هم پنجشنبهها را دوست دارم ... پنجشنبههایی که در تنهایی خود، خیال میبافم تا بیایی ... و بگویی؛ این آخرهفته را کجا برویم؟ ... و دست در دست هم ... در رویاهایمان ... مسافر شویم ... !/ [خرداد92]
آن تُرک پری چهره که دوش از بر ما رفت / آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟ / تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین / کَس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت! / بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش / آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت ... !/ [حافظ]
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست گفتند:"یافت می نشود،جسته ایم ما."
گفت:"آنکه یافت می نشود آنم آرزوست."
میلاد سلطان گذشت و معرفت؛ امپراطور عشق و کرامت؛ امیر صبوری و رفعت؛ فرزند بزرگ مرد دلیر نخلستان؛ امیر مرزبان؛ عشق آهورایی؛ آقای فتوت و رشادت و ادب؛ مظلوم تاریخ؛ آبروی غیرت؛ عموی دوست داشتنی؛ آقای قامت بلندِ عرش میلاد؛ ماه مهربان ... "باب الحوائج" ... بر تمام عزیزان مبارک ... !/
تشويش هزار «آيا» ، وسواس هزار «اما» ... کوريم و نمیبينيم، ورنه همه بيماريم ... من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته ... اميد رهايی نيست، وقتی همه ديواريم ... !/ [حسین منزوی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 57 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن