دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
خیلی عالی بود
واقعا از شما ممنونم .... من خیلی مایلم یاد بگیرم ، و توی این جمع دوست داشتنی چون شما کم پیدا میشه
ممنون میشم گاهگاهی اگر مایه زحمت نباشه جمله ای ، خطی ، کلماتی منو بیاموزید
هر کی رو دوست داشتم دوستم نداشت! ... هر کی رو دوست نداشتم، میآومد میگفت: تشنهت نيست؟ ... تا يه روز فهميدم همه دنيا با اين همه اِهَنُ و تُلُوپِش* فقط دو رُویِ يه سکهست ... من، سکه رو گرفتم، انداختم تو يه آب رَوُون، رفت که رفت ... !/ [سیدعلی صالحی]
پلک فرو بستی و دوباره شمردی ... فرصت پنهان شدن نبود، تو بردی ... دست تو را با سکوت و بغض گرفتم، دست مرا با غرور و خنده فشردی ... این همهی قصهی تو بود ... که یک عمر از همه دل بردی و دلی نسپردی ... !/ [فاضل نظری]
عشق جُربُزه میخواد ... آدم باید عاشق عیب های طرف بشه، نه حُسن هاش ! ... تو که سر تا پا حُسنی، کسی عاشقت نمی شه ... !/ [دیالوگ فیلم کارگران مشغول کارند / مانی حقیقی]
چاقویی را به یاد ندارم که برای گلوی خوش آواز "عشق" ... از غلاف بیرون زده باشد و آخر ... دستهی خودش را نبریده باشد ... حالا هر چه می خواهید چاقو بکشید ... !/ [حسین منزوی]
برو که خُرده گرفتن به "عاشقان" نه رواست / که علم و عقل تو از آنچه عشق ماست، سواست / قُماش عشق به مقیاس علم و عقل مسنج / که بارگاه دل از کارگاه مغز جداست / چو سوز "عشق" نبینی به ساز شعر مپیچ / که شعرِ نغمهی عُشّاق، "ارغنون خداست" ... !/ [استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی / "شهریار"]
وقتی در کتاب «سطرها در تاریکی جا عوض میکنند» [گروس عبدالملکیان] خواندم که : ... / دزدی در تاریکی به تابلوی نقاشی خیره مانده است / ... ناخودآگاه خود را آن "دزد" تصور کردم ... که مدتها در تاریکی به "تو" خیره مانده بودم ... !/ [خرداد92]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 46 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن