دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست / گفتند يافت مینشود جُستهايم ما / گفت آنچه يافت مینشود، آنم آرزوست ... !/ [مولانا]
دلم گرفته خدا را تو دلگشـــایی کن / من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن / به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای / دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن / دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست / ببین به گوشهی چشمی و خودنمایی کن ... !/ [سایه]
عـشـق! آدم را به جاهای ناشناخته میبرد ... مثـلا به ایستــگاههای متـروک، به خلـوتِ زنگزدهی واگنها ... به شهری که فقط آن را در خواب دیده ... [وقتی عاشق شدی، ادامه این شعر را، تو خواهی نوشت] ... !/ [رسول یونان]
مرا تو غایت مقصودی از جهان، ای دوست / هزار جانِ عزیزت فدای جان ای دوست / چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم / که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست / گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟ براستان که بمیرم بر آستان ای دوست ... !/
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی / این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی / حالیا عکس دل ما است در آیینهی جام / تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی ؟ ... !/ [سایه]
چرا فرار می کنی؟ - می ترسم ... از من؟ - نه، از "عشق" ... مرد که نباید بترسد ... برای خودم نه، برای تو ... غصهی مرا نخور ... یکباره میبینی چیزی مثل سایه همهی زندگیات را می گیرد ... [سال بلوا / عباس معروفی]
مرا در سینه دردی هست، نتوان شرح آن گفتن / به پیش این و آن رفتن، غم و دردِ نهان گفتن / شبی جرأت بخود دادم، به دل آن درد را گفتم / سحر در خواب دیدم، دل به ذکر الامـــان گفتن ... !/ [مهدی نقوی]
تنها فرقِ ما، همین تنهاییِ من است ... تو؛ نه تنها نیستی، که تنها نیستی ... !/ [کامران رسولزاده /عکس "نوازندهّ دلتنگ" اثر luca spagnuoli منتشر شده در Pinterest]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 48 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن