دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
زندگی چیز مسخرهایست ... درست وقتی کار کردن با چاقو را تمام و کمال یاد میگیری ... مست ترین دشمنت را، با حرفهایترین تفنگ، روبه رویت می گذارد ... آنوقت تو میمانی و یک تن زخمی ... و خدایی که به داد سوالهایت نمیرسد ... !/[از چرک نویسهای هومن شریفی]
عشق از کنارمان میگذرد ... سر براه و آرام ... ولی ما وحشت زده از او میگریزیم ... یا اینکه در تاریکی پنهان می شویم و یا به تعقیبش پرداخته تا خلافی را به نامش مرتکب شویم ... حتی عاقلترینمان نیز در زیر سنگینیِ بار عشق خم میشود ... در حالیکه او به نرمی و لطافت نسیم بازیگوش است ... !/ [جبران خلیل جبران]
نه بهار با هیچ اردیبهشتی ... نه تابستان با هیچ شهریوری ... و نه زمستان با هیچ اسفندی ... به اندازه پاییز به ﻣﺰﺍﻕ خیابانها خوش نیامد ... زیرا پائیز مهری داشت که ... بر دل هر خیابان می نشست ... !/
از کجا میآید این صدا؟ از کجا؟ ... از کجا میآید این صدای گریه؟ ... از کجا میآید این مردِ مُردهای که زیرِ باران ... چراغقوّهای در دست دنبالِ زندگیاش میگردد؟ ... بیدار شوید، از تختخوابهای فلزی دل بکَنید ... !/ [یانیس ریتسوس / بهفارسیِ محسن آزرم]
میتوانی بلند شوی و موهایت را در آینه بریزی ... میتوانی این سطرها را مثل یک گردنبند به گردن بیاندازی ... و تمام پیادهروی بعدازظهر را قدم زنان بروی ... !/ [گروس عبدالملکیان]
.و .. من .. بارها مرگ خود را دیده ام .. در لابلای شیار های خسته صورت مادرم .. و اشک های لرزانش .. نگاه نگرانش .. و ... از مرگ بخاطر مادرم می ترسم ..........
آن کـه نـقـشـی دیگـرش جـایی مـصـور مـیشـود / نقش او در چـشم ما، هر روز خـوشتـر میشود / عشق دانی چیست؟ سلطانی که هر جـا خیمه زد / بـی خـلـاف، آن مملکـت بـر وی مقـرر می شـود ... !/ [سعدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 48 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن