✔ عـلـ[بابا]ــی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است ... که زمین چرکین است ... ! [شفیعی کدکنی - م.سرشک]
✔ عـلـ[بابا]ــی
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ / گره از کار فروبستهی ما بگشایی؟ / نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی / گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی / گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو / من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟ / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بوی دود میآید ... بهگمانم جماعتی پایمیسوزانند پایِ مه ... عمر خویشرا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وعده ی وصل به فردا دهـی و می دانی ... هر كه امروز تو را دید به فـردا نرسد ... ! [شاهد نیشابوری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Canadian Lynx, Yukon Territory by Nicolas Dory
✔ عـلـ[بابا]ــی
اسیرم ... اسیر دیوار نادانیها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی / وز گرمی بحث مجلــس افروز شوی / در مکتبـــــ عشــــق با همه دانایی / سر گشته چـو طفلان نوآموز شوی / ... ! [" ابو سعید ابوالخیر "]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عقل کجا پي برد شيوۀ سوداي عشق / باز نيابي به عقل سر معماي عشق / عقل تو چون قطرهاي است مانده ز دريا جدا / چند کند قطرهاي فهم ز درياي عشق / ... ! [عطار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاه کردن به تصویر کسی که دوستش دارید ... تا 44درصد، موجب کاهش دردها، غصهها و رنجها میشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرگ هم که باشی ؛ عاشق بره ای خواهی شد که تو را به علف خوردن وا می دارد ... و رسالت عشق این است ... شدنِ آنچه نیستی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن