✔ عـلـ[بابا]ــی
حال تو بگو. برايت از كدامين دردم بنويسم؟ كه بي آمدنت تمامی ندارند ... شمعدانیها همه خشكيدند پس تو كجايی تا مونس تنهايیهايم شوی؟ ... ابر های تيره، سقف آسمانم شدند ... پس تو كجايی كه چتر روياهايم شوی؟ ... پس تو كجايی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شعر من...عکس تمام قد دلتنگی های بی آیینه است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رگ های عمیق صبر مرا ... لکنت معصومانه ی اشک ها ، می شکند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاقبت نام مرا باران و باد / نرم می شویند از رخسار سنگ / گور من گمنام می ماند به راه / فارغ از افسانه های نام و ننگ / ... ! [فروغ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک جفت کفش ... چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش ... یک جفت گوشواره ی آبی ... یک جفت ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تولد من ، به شق القمری در الفاظ دلتنگی شبیه است ... ! شبیه آخرین قافیه در تکلمِ گَسِ تابستان ... شبیه تصویر خالی لبخندی که از طلوع آینه جا مانده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گوشم چو حدیث درد چشم تو شنید / فی الحال دلم خون شد و از دیده چکید / چشم تو نکو شود به من چون نگری / تـا کـور شود هر آنکه نتـوانـد دیــد / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 47 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن