✔ عـلـ[بابا]ــی
آه، آیا می توان آغاز کرد ،باز این راه به پایان برده را؟ ... می توان در کوچه ها احساس کرد، باز بوی خاک باران خورده را؟ ... می توان یک بار دیگر باز هم بالهای کودکی را باز کرد؟ ... چشمها را بست و بر بال خیال ،تا تماشای خدا پرواز کرد؟ ... [قیصر امین پور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Eastern Gray Kangaroos, Australia by Emilien Anglada
✔ عـلـ[بابا]ــی
برنخیزم پس از این از سرِ کویت هرگز ... هرکه در کوی تو بنشست کجا برخیزد؟ ... ! [ـــــ کمالِ خُجندی ـــــ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Parrot, Manila by Charlene Ngo
✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز سایهای که همیشه دنبالم میآمد ،در ایستگاهِ اتوبوس جا ماند ... حتماً برای فرار ،نباید که لای لباسهای کهنه پنهان شد ... ! [سایه ها ،کارآگاههای مخفی خاطراتی هستند که سالها پس از تنها شدنت ... دنبالت میآیند!] [بهرنگ قاسمی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالا تو میشینی پُشتم، دستتم حلقه می کنی دُورَم ... واسه اینکه باد بهت نخوره ،سرتو میچسبونی بهِم ... معلومه دیگه ... عاشق میشم ... خُب ندید بدیدم دیگه ... ! [" بهروز وثوقی-رضا موتوری " 1349]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Polar Bear With Whale Bone by Florian Schulz
✔ عـلـ[بابا]ــی
باد که می آید ... خاک نشسته برصندلی بلند می شود ... می چرخد در اتاق ،دراز می کشد کنار زن ... و فکر می کند به روزهایی که لب داشت ... ! [گروس عبدالملکیان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Seagull and Boats by Diane Jones
✔ عـلـ[بابا]ــی
گريه آبي به رخ سوختگان بازآورد / ناله فرياد رس عاشق مسکين آمد / مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست / اي کبوتر نگران باش که شاهين آمد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Grizzly Bear and Cub by Trish Carney
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonrise, Caribbean Sea by John Parker
✔ عـلـ[بابا]ــی
خشونت و عصبیت ... جنسیت نمیشناسد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن