✔ عـلـ[بابا]ــی
بردار زخمهای مرا مرهمی بیار / بگذار وصلههای تنم را عوض کنم / بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود / از من مخواه تا کفنم را عوض کنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خیز، اى بنده محروم و گنهکار بیا / یک شب اى خفته غفلت زده بیدار بیا / بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهى خفت / دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این منم، بیدار، از هول گناه / مى کنم، بر آسمان شب، نگاه / این منم، از راه دور افتاده اى / رایگان، عمر خود از کف داده اى / این منم، در دستِ غفلت ها اسیر / اى خداى مهربان، دستم بگیر . . . التماس دعا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب قدر است بیا قدر بدانیم کمی / خانه دل ز گناهان بتکانیم کمی / شعله افتاده به ملک دلم از فرط گناه / دوست را از دل این شعله بخوانیم کمی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند ... ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا : شب قدر است و قدر شب قدر تو میدانی ... به قدر من ننگر، قدر خویش اعطا کن . . . آمین … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما / رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست ... از بردگی مقام بلالی گرفته اند / در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نخ و سوزنات را بیاور... نذر کردهام... اینبار که آمدی... نگاهام را... به چشمهایت بدوزم ... ! ( شاهین جانپاک )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگو چرا هی میری در یخچال و باز میکنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه غم سرنوشت ما بوده ... همه جا مه گرفته و ابری ست ... باید از هم عبور می کردیم ... آسمان جای ایستادن نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب های من با بودنت لبریز نورند / سر مستی و شب زنده داری جفت و جورند ... رد تو روی لحظه هایم مانده اما / دیوار ها و فرش های خانه کورند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشم ما ناظر حسرتمند تاریخ است . در غار تنهایی نشسته ایم و دستمان از دنیا کوتاه، تنها نگاهی داریم مانده به دور بی اینکه سهمی از زمان داشته باشیم و نقشی در زمین ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن