✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا ، بحق شهید شب های قدر ... تقدیر ما را محبت و ولایت و پیروی راه مولا علی علیه السلام رقم بزن . آمین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امشب این دل یاد مولا می کند / لیلة القـدر است و احیا می کند ... بشنو ای گـوش دلها بی صدا / نغمه ی فـزت و رب الکعبه را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک عمر تماشای دری خون آلود / یاد آوری حادثه ای سرخ و کبود ... کم کم به علی بال پریدن میداد / ای تیغ نیازی به حضور تو نبود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا به آينه بايد پناه برد، - چرا ؟ درون آينه ذهن من تويي برجا ... چگونه ابر كدورت مرا فرو پوشاند , چگونه باور من - در فضا معلق ماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شراب نور كجاست ؟ كه اين من نوميد , چنين مي انديشم , كه جلوه هاي سحر را به خواب خواهم ديد , و آرزوي صفا را به خاك خواهم برد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لایریک » خواننده : محمد اصفهانی » آلبوم : ماه غریبستان » آهنگ : دیده بگشا
✔ عـلـ[بابا]ــی
و چشمهاي تو با من هميشه مي گفتند : ( رها شو از تن خاكي ) ( از اين خيال كه در خيل خوابها داري ) ( مرا به خواب مبين ) ( بيا به خانه من، - خوب من - به بيداري !) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بيا كه ديده من به جستجوي تو گر از دري شده نوميد ... گمان مدار كه هرگز , دري دگر زده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل ... من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون، اوج كمال بشري مي بينم / چون، جمع صفان آدمي مي بينم ... در دورنماي عالم انساني / كوتاه سخن، فقط علي مي بينم ... ! ( معینی کرمانشاهی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ گفته ام با دل خويش : مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش , نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش , آسمان با من و ما بيگانه , زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه , « خويش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فريب ـ « آشنا » بيگانه ... ! ( مهدی سهیلی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند ، خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در راه تو گوشم از خبر باز افتاد / در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد ... چون خوی تو را به سر نیفتاد دلم / از پای درآمد و به سر باز افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گوهر دل را نزن بر سنگ هر ناقابلی ، صبر کن پیدا شود گوهر شانس قابلی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 4 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن