دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
عاشق نمی شوید اگر خون نمی خورید / خون را بهای عشق، کمانها نوشته اند / فریاد بود و تیشه و خون بود و بیستون / فرهاد را تمام غزلها نوشته اند ... !/ [محمدرضا زند / "باران"]
اگر قرار نبود ... آن در گشوده شود ... چرا کلیدش را بر نداشتند.؟ ... اگر قرار نبود من میوه بچینم ... چرا در باغ ... تنهایم گذاشتند؟ ... !/ [عمران صلاحی]
بر چرخ سفله پرور، دلبستگی نشاید / سرگشته مانده این دل، در باید و نباید / شاید که مهر روشن صبحی دگر نزاید / عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود ، از کارگاه هستی ... !/
این راه بس بعید و فرتوت چون کمانم
با این قد خمیده ، تا کوی تو دوانم
از من چو دست شوئی ، از دست رفته جانم
دوش آن صنم چه خوش گفت ، در محفل مغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی
تا ریسمان مهرت ، بستست دست ما را
مژگان تو به غمزه ، از هم گسست ما را
خرد و کبیر جوشن ، طرفی نبست ما را
سلطان من خدا را ، زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی ، چندین دراز دستی
پیشانی ام به خاک و این سر بر آستان بود
در انتهای عمرم ، لیکن دلم جوان بود
از جادوی دوچشمت تا کی توان نهان بود
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
بر شکوه لب ببستم ، از این همه کم و کاست
گم کرده راه مقصود ، پا در طریق ناراست
هر سو کمان کشیدم ، دیدم نشانه بر ماست
آن روز دیده بودم ، این فتنه ها که برخواست
کز سرکشی زمانی ، با ما نمی نشستی
شعرش به عرش اعلی ، تا ره ببرد حافظ
در عشق جاودان شد ، هرگز نمرد حافظ
تقویم دوریت را با جان شمرد حافظ
مهرت بدست طوفان ، خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش ، پنداشتی که جستی
با گریه های یکریز یکریز، مثل ثانیه های گریز ... با روزهای ریخته در پای باد ... با هفته های رفته با فصلهای سوخته با سالهای سخت ... رفتیم و سوختیم و فرو ریختیم ... با اعتماد خاطره ای در یاد ... اما آن اتفاق ساده نیفتاد ... !/ [قیصر امین پور]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 12 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن