دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش / بر جفای خار هجران، صبر بلبل بایدش / ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال / مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ... ! [حافظ]
مثل سیب سرخ قصه ها عشق را از میان، دو نیمه می کنیم ... نیمه ای از آن برای تو نیمه ی دگر برای من ... بعد، نیمه ها هم از میان، دو پاره می شوند ... پاره ای از آن برای روح پاره ی دگر برای تن ... ! [حسین منزوی]
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ، اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ، آری ... این منم ، اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست، کیست ؟
ملاقات ما با افراد مختلف بی دلیل و بی جهت نیست...
این که ما و برخی افراد در مسیر زندگی هم قرار می گیریم،
درحالی که جمعیت جهان به هفت میلیارد نفر می رسد؛
اتفاقی نیست!
درجاده ی زندگی،
بعضی افراد رهگذرهایی هستند که خاطرات خوشی را در اعماق قلب و خاطر ما برجای می گذارند،
بعضی اشخاص عابرانی هستند که خاطرات تلخ درعین حال تجربه های ریشه ای و با ارزشی را برای همیشه بر وجودمان حکاکی کردند...
بعضی ها در مسیر زندگی ما پابرجا می مانند؛
سرشار از برکت، گرما، شور، نعمت، نور.
وخدا می داند چه اندازه سخت است قدردان واقعی این افراد بودن!
بعضی ها می مانند؛ اما کم رنگ، بی صدا، پنهان، دور!
ما در مسیر زندگی هم قرار میگیریم؛
برای یک تغییر، برای بیداری، بینایی و بهتر و نزدیکتر شدن به جایگاه واقعیمان در زندگی!
هر چه به گِرد خویشتن، می نگرم درین چمن / آینه ی ضمیر من، جز تو نمی دهد نشان ! / آه که می زند برون، از سر و سینه موج خون / من چه کنم که از درون , دست تو می کشد کمان؟ ... ! [ه.ا.سایه]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن