دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بی تو دلتنگم وبا تو بیقرار ... بی تو خسته ام و با تو در فرار ... در خیال من بمان، از کنار من مرو ... من خو گرفته ام به نبودنت ای نگار! ... [ای همیشه در هنوزِ من، کجایی؟] ... !/
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده / قُنداقه نیست، دست خودت را تکان مده / دیگر ز یادت این غم سنگین نمی رود / آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود / بس کن ، ز گریه حال تو بهتر نمی شود / این گریه ها برای تو اصغر نمی شود ... !
به شکوِه گفتم برم ز دل ياد روی تو، آرزوی تو / به خنده گفتا مرنجم از خلق و خوی تو، ياد روی تو / ولی زمن دل چو برکنی، حديث خود بر که افکنی؟ / هر کجا روی وصله منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟ ... !/
وقتی یکدیگر را یافتیم هنوز گرفتار پیله بودیم ... و پروانه نشده اسیر تار عنکبوت شدیم ... حالا میان این همه پیچیدگی ... من از تو کمی، فقط کمی صبر می خواهم ... تا باور کنم، تعبیر رویای پروازمان ... پایان تارهاست و آغاز پروانگی ما ... !/ [شراره شیرازی]
میتوانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هرکس
که دوستت ندارد
به گنجشکها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشیات پر از اسمهایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لبهایم را
از روزهایی که بوسیدهای
از من کنارتر بکشی
خودت را جمع کنی
پشت گوش بیاندازی حرفهایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرصهای فراموشی مرا
آب را
و دکمههای همآغوشیام را
اصلن فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهارخانهای که پیراهن تو نیست
توی خانهای که
همخانهام نیستی !
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
دستم هزار مرتبه امروز، دست ترا صدا کرد / چشمم هزار مرتبه امروز، چشم ترا صدا کرد / قلبم هزار مرتبه امروز، قلب ترا بلند صدا کرد / آنگاه یک دم کلاف کوچه ی یادم را ... گام پر اضطراب تپش وا کرد ... !/ [منوچهر آتشی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 6 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن