دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مختصر شد همۀ دار و ندارم به جنـون / در چه ره خرج كنم اينهمـــه دارائی را / هر شبم جا بسر كوچۀ بی سامانی است / با چنين جا چه خورم غصۀ بيجائی را ... !/ [؟]
گــوشهـایت را هم که بگیــــــــری … و چـــشم هایت را هم ببندی … و زبـــانت را گــاز بگیری ... اما، حــریف افکـــارت نمی شوی … [چقـــدردردناک است … فهمــــــــیدن] ... !/
هنوز در راهم، مثل برگ ِ در بادی / که روز اوّل پاییز، دست من دادی / هنوز در راهم، مثل کرم ِ غمگینی / که می خزید بر اندام ِ کوچک ِ شادی ... !/ [سید مهدی موسوی]
یک نفر افتاده مثل سنگ در جان و تنم / این غریبه آشنایم نیست، می گوید منم / چشم می مالم کجا از خویش دور افتاده ام / باز می پرسم کجا، دنبال دل دل کردنم؟ ... !/
الهی سوختم بیغم الهی / کرامت کن نم اشکی و آهی / چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان / شود دامان ازو رشک گلستان / چه آه، آهی که چون از دل زند سر / بسوزاند دل یاقوت احمر ... !/
گفتند؛ ستاره ها را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند، برای چیدن ستاره حتی دستی هم دراز نکردند ... اما باور کن که من ... به سوی زیباترین ستاره دست یازییدم ... و هر چند دستانم تهی ماند، اما ... چشمانم لبریز از ستاره شد ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن