✔ عـلـ[بابا]ــی
از جان طمع بریدن ،آسان بود ولیکن ... از دوستان «جانی» ،مشکل توان بریدن ... فرصت شمار صحبت ،کز این دو راهه منزل ... چون بگذریم دیگر ،نتوان به هم رسیدن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Qeshm Island, Iran by Amir Madadi
✔ عـلـ[بابا]ــی
دور نیست ... روزی که "به رویایت که هنوز با من است حسادت خواهی کرد" ... روزی که دیگر ... هیچ نشانی از من نخواهی داشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفتن، درست مثل آمدن است ... دارم قدم زدگی هایم را کش می دهم ... باید رد پایم را یادگاری بنویسم ... ! زمین همیشه از همین طرف چرخیده ... از همین طرف که همیشه من آنسوی جاده ها باشم و تو این سمت عبور ... خاطره، یعنی همین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مكن به چشم حقارت نگاه در منِ مست ... كه آب روى شريعت بدين قدر نرود ... سياه نامهتر از خود كسى نمى بينم ... چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از داستانهای 55 کلمهای ... ! (1) / استیو ماس / ترجمهی گیتا گرگانی /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز چشم زخمِ حوادث, خطِ امان یابد ... کسی که گوشهی چشمی به اهل درد کند ... ز کارِ عشقِ قویپنجه مانده ام حیران ... که با شکسته دلی همچو من نبرد کند ... ! (استاد محمد قهرمان / 20/3/1340 / کتاب حاصل عمر )
✔ عـلـ[بابا]ــی
مهم نیست ایرانی باشی یا خارجی ... مسلمان باشی یا غیر مسلمان ... سفید باشی یا سیاه ... زن یا مرد ... مهم ایناست که انسان باشی ... هر جای دنیا که هستی ... واگر بودی ، بدان در محضرش هستی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن