✔ عـلـ[بابا]ــی
تفاوت ... مادر قدیم ، مادر جدید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا ساقی بده آن جام گلرنگ ... که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ ... به صد صحرا نمی گنجد غم دل ... چه سان گنجایش در سینه ی تنگ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل در غم عشق تو برومند بُوَد ... در پرتو دیدار تو خرسند بُوَد ... بگذاشته ام در کف و گویم هر روز ... در شهر شما بهای دل چند بُوَد ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیران که چنین مقام و حرمت دارند ... زان نیست که یک دو دم قدامت دارند ... این حرمت از آن است که آنها دو نفس ... در رفتن از این خرابه سبقت دارند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر علت مرگ را دوا می کردند ... گر چاره ی این نوع "دوپا" می کردند ... میدیدی کاین جماعت تیره نهاد ... بر روی زمین چه فتنه ها می کردند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یارب به کسانی که جگر سوخته اند ... یک عمر متاع درد اندوخته اند ... خاکم به هوای آن جوانمردان کن ... کز هر چه بجز تو دیده بردوخته اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن نیمه ی نان که بینوایی یابد ... وان جامه که کودک گدایی یابد ... چون لذت فتحی ست که اقلیمی را ... لشکر شکنی جهانگشایی یابد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر صبح که کردیم به غم شام گذشت ... هر جور که دیدیم ز ایام گذشت ... آلام اگر دست ز ما باز نداشت ... ما پیر شدیم و درک آلام گذشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مشت گِل این غرور بیجای تو چیست؟ ... یک بار به خود نگر که معنای تو چیست؟ ... یک جعبه ی استخوان، دو پیمانه ی خون ... پنهان تو چیست؟ آشکارای تو چیست؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا بر لب من آه شرر باری هست ... بر ساز شکسته ی دلم تاری هست ... درهای امید را اگر بربستند ... تا مرگ بود رخنه ی دیواری هست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست ... وین ماه و ستاره و فلک چاکر توست ... ترسم که ترا چاکر خویش پندارند ... آن مورچگان که رزقشان پیکر توست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن