✔ عـلـ[بابا]ــی
صدایم پر می شود از سکوت قناری های غمگین که خواب بنفشه می بینند ... و اتوبان های بی سر و ته ... و جاده ی ابریشم که دراز تر می شود ... چقدر می ترسیدم پاهایت نشانی خانه ام را از یاد ببرند ... حالا دیگر خانه ای ندارم ... نشان به آن نشانی که در هیچ نقطه ای از این دیار ... هر چقدر دست تکان بدهی کسی برایت پنجره ای نمی گشاید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در بیداری خواب تو را می بینم ... در خواب هایم از تو بیدار می شوم ... و جایی میان خواب و بیداری ... انگشت اشاره ام به دنبال سایه ات گیر می کند به دیوار های معبد سرخ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من اما حاضرم زیر تک درختی پرت افتاده تر از تنهائی آدم ،در پرتو حسن تو بنشینم ... و صد سالی یکبار ... پلک بزنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواستی مرا به بند کشی، با رنج متروک دیرینه ام ... که مرا این گونه پایدار میکند، میان دیوارهای بی شماره، میان آسمان های بی شماره ... اندوه من و حجت ما ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم / جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم / عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است / کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حباب های پراکنده در هوا ناخن می کشد بر آسمان ... ابر خراش برداشته بر می گرداند به زمین ... آرزوها را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در اعماق آب ها ... ماهی ها هی آرام نفس می کشند ... آرام عاشق می شوند ... روی آب که بیایند ... همه چیز تمام می شود !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این دردها که جایی از دست نمی دهند تنم را ... نخی می شوند تا بادبادکی هوا کنم ... که از هوای تو می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینهمه سال ابر وُ ... یکلحظه آفتاب ؟ ... انصاف نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلقک های دربار ناصرالدین شاه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سازت را با بهار کوک کُن ... مرا با چشمهایت ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 16 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن