✔ عـلـ[بابا]ــی
تمامِ زندهگیام را اگر تاخت بزنم با چشمهات ... باز هم بدهکار تو اَم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نشستهای توویِ سینهاَم ... مثلِ تیرِ چندپَر ... ! نه میشود دَرَت آورد نه گذاشت که بمانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالا که رفتهاَم ... هر روز پشت پنجره میایستی و به « شاید دوباره برگردد! » فکر میکنی ... چه فایده ... ! هیچکس حتا به اشتباه دو بار به کوچهی بُنبست نمیرود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکسی از انفجار انبار مهمات پادگان تهران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سفر ... مرا از تو به هیچکجا نمیبَرَد ... پشت سرم آب نریز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنهایی ... زمستانِ « سیبِری » است اِنگار ... استخوان میترکاند لاکردار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیکار شدهام ... صاحبخانه غُر میزند ... همسایهها چپ نگاه میکنند ... تو هم که رفتهای ... آه چه خوشبختم من ... ! (رضاکاظمی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زنبورعسل بر گل قالی نشست ، عسل اش بوی جوراب گرفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایکاش جاده ی زندگی پر از ایستگاه «همت» باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زن به شوهرش: تو هیچ وقت منو دوست نداشتی ... ! مرد یه نگاهی به بچه هاش کردوگفت ... پس من اینها رو از اینترنت دانلود کردم؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سالهاست مُردهای وُ شهر پُر شدهستْ از بَدَلهای تو ... و من، ندانسته هر روز عاشق یکی میشوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو رفتهای و من از تنهایی کَکَم هم نمیگزد دیگر ... ! * حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا برویم ...صنوبرهای این باغ ... قلبهایشان را در باد تکاندهاَند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنهایی یعنی ... اگه هزار بار هم از اول تا آخر لیست شماره های موبایلت رو نگاه کنی نتونی یک نفر رو پیدا کنی که باهاش درد دل کنی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 22 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن