دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
چیست این آتش جانسوز که در جان من است ؟ / چیست این درد جگر سوز که درمان من است ؟ / از دل ، ای آفت جان صبر توقع داری / مگر این کافر دیوانه به فرمان من است ؟ ... !/ [عماد خراسانی]
آنچه گفتند ز مجنون و پریشانی او
در غمت شمهّ ای از حال پریشان من است
گفتمش از مه و خورشید و بخندید به ناز
کاین دو خود پرتویی از چاک گریبان من است
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که در عالم امکان من است
آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصلِ وصل
اشک گرمی است که بنشسته به دامان من است
کاش بی روی تو یک لحظه نمی رفت ز عمر
ور نه این وصل که باز اول هجران من است
اندر این باغ بسی بلبل مست است عماد
داستانی است که او عاشق دستان من است
ساعد مراغهای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنـــسول شدم با خوشحالی پیــش زنم آمدم
و این خبر داغ را به اطلاع سـرکار خانم رساندم،
اما وی با بی اعتـنایی تمام سَری جُنباند و گفت:
«خاک بر سرت کنـند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم،
آن هم با قیـافـهایی حـق به جانــب، باز خانــم ما را تحـویل نگرفـت و گـفت:
«خاک بر سرت کنند، فلانی مـعاون وزارت امـور خارجـه است و تو کنسولی؟!»
شــدیم معاون وزارت امور خارجــه، که خانم باز گــفت:
«خاک بر سرت، فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»
شدیم وزیر امور خارجه، گفت:
«فلانی نخست وزیر است، خاک بر سرت کنند!»
القصه آنکه شدیم نخست وزیر
و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم
و منتــظر بودم که خانـم حـسابی یِکّه بخــورد و به عـذر خـواهی بیــفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد، سَری جنباند و آهی کشید و گفت:
نمی کوچد این قرن در شب مقیم / سرآغاز احساسهای عقیم / نمی کوچد این قرن سرد سکوت / تنیده به تار هزار عنکبوت / نمی ریزد از شانه اشتیاق / گل عشق،آبی ترین اتفاق ... !/ [آزاد کاعباسی]
آخرش درد دلت، دربهدرت خواهد کرد / مهرهی مار کسی، کور و کَرت خواهد کرد / عشق؛ یک شیشهی انگور کنار افتادهست / که اگر کهنه شود مستترت خواهد کرد ... !/ [امیر سهرابی]
برگهای سبز را در کوله بارت می بری / فصل غم، فصل خزان، در سینۀ ما مانده است / می روی خوشید رفت و آسمان باران گرفت / بغض در ابر گلوی لحظه ها جا مانده است / در دل دریایی ات یک عمر کشتی رانده ام / کشتی ام امروز در طوفان دریا مانده است ... !/ [شکیبا]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 18 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن