ⓜⓘⓝⓐ
بعضی روزا فقط خسته ام نه تنهام نه غمگینم و نه عاشق فقط خسته ام! : )
ⓜⓘⓝⓐ
تنهای تنها نیز شوم… بیکس و رسوا نیز شوم… باز هم آرامم… خدا را دارم…
ⓜⓘⓝⓐ
نیمکت با هم بودنمان تنهاست من دل نشستن ندارم تو دلیل نشستن باش
ⓜⓘⓝⓐ
فکر تنهایی نباش تنهایی خودش تنهاست تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست …
ⓜⓘⓝⓐ
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش آرزو بـاز می کـشد فـریـاد: در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
ⓜⓘⓝⓐ
عشق یعنی : به سادگی دست کسی را می گیری و به سختی هرگز رهایش نمی کنی !
ⓜⓘⓝⓐ
تو رفته ای که بی من,تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو,شبها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم . . .
ⓜⓘⓝⓐ
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش آرزو بـاز می کـشد فـریـاد: در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
ⓜⓘⓝⓐ
تو مث یه آسمون من ولی باد خزون تو صدای آشنا من ولی یه بی نشون تو مث یه شعر تر من پر از حس خطر تو خود شقایقی من ولی یه در به در تو پی قاصدکا من رفیق سایه هام تو صدای سازی و من نفیر ناله ها تو گلی مثل بهار من ولی فقط یه خار تو غزلواره عشق من کویر شوره زار تو مث فرشته ها من فقط یه جای پا تو نوای عشقی و من یه ساز بی صدا...
ⓜⓘⓝⓐ
ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
ⓜⓘⓝⓐ
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
ⓜⓘⓝⓐ
هرگـــ ـز برای عـــاشق شدن دنبال بـــ ـاران و بـــ ـابونه نبـــاش، گـــ ـاهی در انتـــ ـهای خارهای یک کاکتـــ ـوس به غنچـــ ـه ای می رسی کـــ ـه زندگیت را روشن می کنـــ ـد….
ⓜⓘⓝⓐ
عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد
ⓜⓘⓝⓐ
دلم هوای آغوشش را کرده...ولی او دیگر نیست... روی ماسه هلی ساحل....اسمش را مینویسم... دریا جای دلتنگیست... موجها ب پا هایم میخورند...انگار دارند صدایم میزنند... میروم....میروم ب سوی دریا.... میخوام در آغوشم بگیرد...دریا مثل او بی وفا نیست... حالا آرام آرام در ؛وش دریا میروم...محکم مرا در بر میگرد... پس دریا هم دلتنگ است؟!!!دلتنگ ساحل بی وفا... روزی هزاران هزار بار خود راا ب ساحل میرساند..ولی ساحل دست هایش را پس میزند... در آخرین لحظات...پشت پلکهایم تورا میبینم...پیش خود میگویم:من دیگر دلتنگش نیستم...دریارا دارم...چشم هایم را روی هم میگزارم و برای میشه در آغوش دریا خاموش میشوم...