همه رفتن! از امروز من موندم و پدر پیرم و برادرام و خونه ی سوت و کور! اولین سفرهِ 4 نفره پهن شد! بابا داد زد لیوان کجاست؟! یاد مامان افتادم! که اگه میدونست ما یه لیوان رو تو اتاقمون بردیم و یادمون رفته بیاریم سر سفره ، میگفت کار بچه ها نیست، نمی دونم من کجا گذاشتم! علی میری پیدا کنی؟ فقط به خاطر اینکه ما حرف نخوریم! مامان الان کجایی؟! سر سفره جات خالی بود : ( برات فاتحه خوندم ، بغض نذاشت غذا بخورم ، پا شدم و الان اینجام : (
یک دنیا ادعا! یک دنیا توقع! برای چی؟ برای کی؟! این روز برای شما هم هست، دیر یا زود! گیرم من بچه! من عقلم ناقص! شما که بزرگی؛ شما که ادعات میشه از همه سر تری! شما توقع داری همه بچه های خواهرت باید نوکریتو کنن! برای چی؟! گناه ما چیه که خواهر زاده شما شدیم؟! کم خواهرتو دق دادی؟! تا مادرم بود، احترامتو نگه داشتم اما خودت مسیرتو جدا کردی! چیزی ازت کم نمیشد که می موندی و یک شب خونه خواهرت سحر میکردی! پس این حرف ها رو هضم کن و شکایت منو پیش بزرگترم نکن! با این کارت نشون دادی خیلی فکرت منجمده! چون بزرگترم میدونه هرگز من کاری رو بیهوده انجام نمیدم! تا هفتم هم صبر کردم.. هفت روز بی مادری ، بی دایی و بی خاله بودن سخته! اگه دوستام نبودن، این 7 روز معلوم نبود چه به روزم میومد! وای به روزی که آدم مادرش رو از دست بده ، دیگه حتی دایی و خاله هم با آدم غریبه میشن!
@علی فلاح شبای ِ شهادت ِ مادر ِ مادرا ، . . .روز ِ قشنگ ِ تولدت و این سختی ِ بزرگ ! اینا همه ش یه نشونه ست که بدونی چقدر میخوادت که میخواد بفهمی که از اون روز ِ اول ِ تولدت تا روز ِ آخر زندگی ش ، همه ش تو مهمی ... مــَرد ِ این روزهای سخت باش و بدون که اون نگاهش به توئه . . . تسلیت رفیق
3 روز بود که از حرف زدن عاجز شده بود! تنها کسی که می تونست از جاش بلندش کنه و بغلش کنه تا روی تخت بشینه، #من بودم! شب 22 فروردین بود! بیمارستان 22 آبان لاهیجان! بخش زنان! به همراهِ تخت بغلی سپردم که من بیرون نشستم! اگر کاری داشت ، منو صدا بزنه! 10 دقیقه ای بود که نشسته بودم ؛ داداش! داداش! نگاش کردم، گفت بیا، #مادرت دنبالِ توئه! دوان دوان رفتم و رسیدم! نگاهم کرد و با اشاره گفت که میخواد بره بالاتر! بغلش کردم، گفتم بگو #یا_علی، آروم زمزمه کرد و رفتیم بالاتر! کنارش نشستم، خوابیده بود! یهو بیدار شد، نگام کرد ، اشاره کرد که میخواد بلند بشه؛ بغلش کردم اما نه! #مادرم پیشونیم رو بوسید! بغض کردم رفتم بیرون..
اجباراً میشنیدیم، اراجیف میبافتند، چیزی برای اشک ریختن در میان صحبتهایشان پیدا نمیشد، اما او را میدیدم - میان جمعیت - تنها! و بغض در من بالا میرفت، که به سوگ مادر سیاه به تن کرده بود و شاید هیچکس جز او از نبود مادر غمگین نبود ...
آقای @علی فلاح، با کمال تاسف ضایعه در گذشت مادر گرامیتان را خدمت شما و خانواده محترم تسلیت عرض نموده و برای آن عزیز علو درجات الهی را مسئلت میداریم! روحش شاد و قرین رحمت ...
@علی فلاح یاد دارم کودکی بودم خرد با صدای گرم مادر هر صبحدم در میان بستری نرم و تمیز می گشودم چشم بر نور سفید می گشودم دل بر نور امید یاد دارم سفره خانه ما بوی سنت می داد داخل خانه ما جلوه ای زیبا داشت از زن ایرانی جلوه ای از یک شمع ذره ذره می سوخت و نداشت پرو ایی که به آخر برسد کودکم هوش بدار قبر مادر اینجاست جای مادر خالیست دل من تنگ شده مادرم دیگر نیست
#مادرم اینو بدون تویی تو دنیا عزیزترین کسم / دلم میخواد همش بگم #دوست_دارم_مادر با هر نفسم
13 سال و 4 ماه و 29 روز و 6 ساعت و 7 دقيقه قبل