احمد
الـلـهـــم عـجــل لـولـیـک الـفـــــــرج . . .
احمد
دختر پشت یک 1000 تومنی نوشته بود : پدر معتادم برای همین پولی که دست توست یک شب مرا به دست صاحبخانه مان سپرد !! خدایا چقدر میگیری که شب اول قبر ، قبل از اینکه توازم سوال کنی. من ازت بپرسم چرا ؟!!!!!!
احمد
خدایــــــا از ایــن بــه بعـــد بــه مخلوقـــاتـت یــک متـــرجـم ضمیـــمه کــن ... اینجـــا هیــچ کـــس ، هیـــچ کــس را نـمیفهــمد !.. .
احمد
گاهی ناخواسته از کسی بتی میسازی که از دست ابراهیم هم کاری بر نمی آید
احمد
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهائیم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد….
احمد
مـن از اعـدام نمیتـــرسـمـ! نــه از “چـــوبــش” نـــه از “دارش” مــن از پـــایـــانــ بــی دیــدار میتـــرســمـ .
احمد
حــــواست بـہ دلت باشد . . . آن را هـ ــر جایــ ـی نگــذار! ایــن روزهــــــا دل را میــدزدند . . . بــعد ڪہ بہ دردشـــان نـخــورد جـای صـــندوق پـست آنــ ــرا در سطل آشـــــغال مے اَندازند ! و تــو خوب مـیـــدانے دلے که اَلمثنے شد! دیــگر دِل نمـیشود. . .
احمد
ابر بارنده به دریا گفت من نباشم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مایی! .
احمد
دنبــــــال کســـــی نیستـــم کــــه وقتــــی میگـــــم میـــــرم ؛ بگــــه : نـــرو ! کســـی رو میخــــوام کـــه وقتـــی گفتـــم میـــرم ؛ بگـــه : "صبـــر کـــن منـــم باهـــات بیـــام، تنهـــا نـــرو … !! .
احمد
چه خوش خیال بودم…. که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم……. به حبس ابد!! به یکباره جا خوردم….. وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد…. ……هی… تو…. آزادی!…. و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد…!
احمد
گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد…
احمد
به درختان جنگل گفتم:چرابا این همه عظمت ازتکه آهنی به نام تبرمی رنجید؟ گفتند:رنجش ما از تبر نیست،از دسته آن است که از جنس خودماست!!! .
احمد
از فشار زندگی نترسید به یاد داشته باشید فشار ، توده زغال سنگ را به الماس تبدیل میکند… .
احمد
گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ گفت آغاز ش سراسر زندگی ست
گفتمش پایان آن را هم بگو گفت پایانش همه شرمندگیست
گفتمش درمان دردها را بگو ...گفت درمانی ندارد بی دواست
گفتمش یک اندکی تسکین آن …گفت تسکینش همه سوزو فناست
آمین یا رب العالمین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 17 ساعت و 44 دقيقه قبلآمـــــــــــــــــــــــــــین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 59 دقيقه قبل