احمد
الـلـهـــم عـجــل لـولـیـک الـفـــــــرج . . .
احمد
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ،
گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دمگرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را.
احمد
به یک معتاد نیازمندم جهت کشیدن دردهایم !
احمد
قفسم را مشکن ، تو مکن آزادم ، گر رهایم سازی ، به خدا خواهم مرد ، من به زنجیر تو عادت دارم ! تو محبت کن بگذار تا عمریست ، من بمانم چو اسیری به حریم قفست ..
احمد
گاهی وقتا دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد
که بیاد تو تنهاییم …. و من اجازه ندم !
و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه
مگه من مردم که تنها بمونی
احمد
اگه که مثل گذشته به من احساسی نداری؟
اگه فرصتی نمونده چرا تنهام نمیذاری؟
چرا روح عاشقت رو از وجودم نمیگیری؟
چرااز زندگی من، ازدلم بیرون نمیری؟
من کجای زندگیتم،که دیگه توروندارم؟
که نه میتونم بمیرم نه میشه طاقت بیارم
من کجای زندگیتم،که تو دوری از وجودم؟
من که هروزی که میگذشت بیشتر عاشق توبودم.
همیشه یه چیزی انگار مانع خوشبختیی ماست!
همیشه تودوری ومن دلخوشیم به صبح فرداست
زندگی شاید همینه،یه تلاش بی سرانجام!
یه نشونه که بدونم بیشترازهمیشه تنهام
من کجای زندگیتم؛که دیگه توروندارم؟
که نه میتونم بمیرم نه میشه طاقت بیارم
احمد
آدمـــــ هـا کـه " عـوض " می شونـد …
از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان
مـی شود ایـن را فـهمیـد !
از "بوسه هایشان "
از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "
از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه بیـن ِ تــو و خـودشان می کـَـنـند
و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند
احمد
میــــــشِه تَـــنهایی بــ ــازی کَــرد میـــشِه تَـــنهایی خـــَندیـد میــــــشِه تَـــنهایی ســَفَر کـــَرد ولـــی خـــِیلی ســـَختِه تـــَنهایی… تـــــَنهایی رو تَـــحـــَمُل کـــــَرد
احمد
شب ها خوابم نمی برد… از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم بی انصاف… محکم زدی ، جایش مانده است…
احمد
ترجیح مــےدهم همــﮧ را غریبــﮧ صـدا کنم.!
تا وقتــے از پشت خنجر میزنند…
با خودم بگویم…...…..
بـے خیال..!
از غریبــﮧ بیش از ایـن انتظارے نیست
احمد
بیچاره عروسک دلش میخواست زار زار گریه کند اما خنده را بر لبانش دوخته بودند
احمد
ای غریبه آشنایم می شوی …؟ تو طبیب غصه هایم می شوی …؟ من همیشه گریه هایم بی صداست … تو صدای گریه هایم می شوی …؟ مشق هایم را نوشتم باد برد … شاهد این ادعایم می شوی …؟ من نمازم را همیشه خوانده ام … تو خدای قصه هایم می شوی …؟ نذر کردم تا بیایی از سفر … ای غریبه آشنایم می شوی …؟ .
احمد
سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست گر در این خلوت بمیرم هیچ کسی آگاه نیست من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی این رفیق نیمه راهم گاه هست و گاه نیست
آمین یا رب العالمین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 17 ساعت و 43 دقيقه قبلآمـــــــــــــــــــــــــــین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 59 دقيقه قبل