دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

احمد

حکایت من ، حکایت کسیه که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...! دلباخته ی سفر بود ، اما همسفر نداشت ..... درباره »
احمد
مرد - مجرد
امتیاز: 2122

دنبال‌شدگان

(472 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(314 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

احمد
13870702081.jpg احمد

الـلـهـــم عـجــل لـولـیـک الـفـــــــرج . . .

احمد
احمد

جاتون خالی کسی خونمون نیست قیلون چاق کردم دارم میکشم

احمد
احمد

مرغ ،آهنگ جدایی ساز کرد ناگهان از سفره ام پرواز کرد از فراقش قلب بشقابم شکست قاشق و چنگال من در غم نشست دید او فیش حقوقم را مگر؟ کاین چنین از پیش من بگرفت پر مرغکم رفتی تو از پیشم چرا کردی از پیش خودت کیشم چرا من به تو خیلی ارادت داشتم حشر و نشری با کبابت داشتم خاطراتت مانده در کنج اجاق سوخت قلب دیگ تفلون از فراق ران و بال و سینه ات یادش بخیر قلب چون آیینه ات یادش بخیر با سس قرمز چه زیبا می شدی خوب و دلچسب و دلارا می شدی ای فدای ژامبون رنگین تو سوپ های داغ و آن ته چین تو ناز کم کن پیش ماها هم بیا لطف کن ،یک شام، اینجا هم بیا دستمان از گوشت دور است ای نگار پس تو دیگر اشکمان را در نیار زندگی بی تو جهنم می شود سکته ،اسبابش فراهم می شود ای فدای قُد قُدایت باز گرد این دل و جانم فدایت باز گرد بی تو باور کن که مردن بهتر است از جهان تشریف بردن بهتر است از خر شیطان بیا پایین عزیز عشوه کم کن ،زهر در جامم مریز

احمد
images.jpg احمد

نبرد رستم و جومونگ کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو به رستم چنین گفت اون جومونگ! ندارم ز امثال تو هیچ باک که گر گنده ای من ز تو برترم اگر تو یلی من ز تو یلترم رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت: منم مرد مردان ایران زمین ز مادر نزادست چون من چنین تو ای جوجه با این قد و هیکلت برو تا نخورده است گرز بر سرت جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت: تو را هیچ کس بین ایرانیان نمی داندت چیست نام و نشان ولی نام جومونگ و سوسانو را همه میشناسند در هر مکان تو جز گنده بودن به چی دلخوشی بیا عکس من را به پوستر ببین ببین تی وی ات را که من سوژشم ببین حال میدن در جراید به من منم سانگ ایل گوکه نامدار ز من گنده تر نامده در جهان تو در پیش من مور هم نیستی کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد: چنین گفت رستم به این مرد جنگ جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟ من آن (تسو) سوسولت! نیستم منم رستم، آن شیر ایــران زمین (بویو) کوچک است در نگاهم همین

احمد
احمد

این روزا عمر عاشقی دوروزه ایشالا پیر عاشقی بسوزه بلا به دور از این دلای عاشق که جمعه عاشقند و شنبه فارغ! گذاشته روی میز من ، یه پوشه که اسم عشق‌های بنده توشه زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا وجیهه و ملیحه و ثریا نگین و نازی و شهین و نسرین مهین و مهری و پرند و پروین چهارده فرشته و سه اختر دولیلی و سه اشرف و دو آذر سفید و سبزه ، گندمی و زاغی بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ... هزار خانمند توی این لیست با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست! گذشت دوره‌ای که ما یکی بود خدا و عشق آدما یکی بود نامه مجنون به حضور لیلی می‌رسه اینترنتی و ایمیلی! شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد روی چمن تو پارک بهجت ‌آباد زلفای رودابه دیگه بلند نیست پله که هس ، نیازی به کمند نیست تو کوچه ، ‌غوغا می‌کنند و دعوا چهار تا یوسف سر یک زلیخا! نگاه عاشقانه بی‌فروغه اگر می‌گن: «عاشقتم» دروغه تو کوچه‌های غربی صناعت عشقو گرفتن از شما جماعت کجا شد اون ظرافت و کرشمه نگاه دزدکی کنار چشمه؟ کجا شد اون به شونه تکیه کردن کنار جوب آب ، گریه کردن دلای بی‌افاده یادش به خیر دخترکای ساده یادش به خیر من از رکود عشق در خروشم

احمد
احمد

اهای حاجی پاشو چه وقت خوابه پاشو دیگه وقت حساب کتابه هو، نگو این کیه که آزار داره پاشو ببین کفن با هات کار داره! چه هیکلی زدی به هم، آفرین چش نخوری، قد و برم آفرین بی‏خودی زور نزن دیگه تو مُردی چن ساعتی می‏شه که جون سپردی حالا دیگه وقت حساب کتابه داد نزنی مُرده ی زیری خوابه مُرده‏ی زیری آدمی خلافه تیزی باهاش دَفنه تو غلافه قاط بزنه تیزی رو وَر می‏داره می‏زنه و بابا تو در میاره یادت میاد چه روزگاری داشتی چه اسکناسا که روهم می‏ذاشتی؟ هی اسکناس می‏ذاشتی رو اسکناس اونم با پول رشوه و اختلاس می‏گفتی یک وعده غذا کافیه صرف غذا باعث علافیه! می‏گفتی یک آدم با کیاست باید کُنه تو زندگی قناعت لباس ده سال پیشت تنت بود هم تن تو هم تن اون زنت بود بعد شعار ضد صهونیستی سر می‏دادی شعار ساده زیستی! می‏گفتی آدمی که ساده زیسته نمره زندگیش همیشه بیسته لباس وصله‏دار تنت می‏کردی هزار تا نفرین به زنت می‏کردی می‏گفتی روسری برات خریدم نمی‏دونی چه زحمتی کشیدم فقط یادت

این ارسال را بازنشر کرده است.
احمد
احمد

الهي تو بميري من نميرم....سر قبرت بيام پارتي بگيرم الهي سرخک و اريون بگيري.... تب مالت و بلاي جون بگيري الهي از سرت تا پات فلج شه.... کمرت بشکنه،دستت سقط شه الهي حصبه و ام اس بگيري....سر راه بيمارستان بميري الهي کوربشي چشمات نبينه.... بميري، گم بشي، حقت همينه الهي آسم تايپ آ بگيري... هنوز که زنده اي پس کي ميميري؟ الهي شوهر ايدزي بگيري.... بفهمي که داري از ايدز ميميري به در بردي از اينها جان به سالم.... الهي دردبي درمون بگيري

احمد
احمد

صدای سنگ پا (آب در شعر سهراب سپهری) اهل حمامم پوستم مهتابی است پدرم دلاک است سر طاسی دارد لۥنگ می اندازد پدرم شامپویی مصرف کرد کله اش هی کف کرد و سپس مویش ریخت و چه اندازه سرش براق است حرفه ام دلاکی است هدف من پاکی است می نشیند لب سکو آرام یک نفر با احساس کودکی را دیدم می دود در پی صابون و لگن مشتری های عزیز لگن خاصره هاتان سالم رخت ها را نکنید آب مان بند آمد.

احمد
qf8ai1ip3pxa49jmas9a.jpg احمد

دختر نمونه سال 92 ایران !!!!

احمد
احمد

به نام خداوند مردآفرین که بر حسن صنعش هزار آفرین خدایی که از گل مرا خلق کرد چنین عاقل و بالغ و نازنین خدایی که مردی چو من آفرید و شد نام وی احسن الخالقین پس از آفرینش به من هدیه داد مکانی درون بهشت برین خدایی که از بس مرا خوب ساخت ندارم نیازی به لاک همچنین رژ و ریمل و خط چشم و کرم تو زیبایی ام را طبیعی ببین دماغ و فک و گونه ام کار اوست نه کار پزشک و پروتز همین ! نداده مرا عشوه و مکر و ناز نداده دم مشک من اشک و فین! مرا ساده و بی ریا آفرید جدا از حسادت و بیخشم و کین زنی از همین سادگی سود برد به من گفت از آن سیب قرمز بچین من ساده چیدم از آن تک درخت و دادم به او سیب چون انگبین چو وارد نبودم به دوز و کلک من افتادم از آسمان بر زمین و البته در این مرا پند بود که ای مرد پاکیزه و مه جبین تو حرف زنان را از آن گوش گیر و بیرون بده حرفشان را از این که زن از همان بدو پیدایشات نشسته مداوم تو را در کمین !

احمد
احمد

پیامک زد شبی لیلی به مجنون که هر وقت آمدی از خانه بیرون بیاور مدرک تحصیلی ات را گواهی نامه ی پی اچ دی ات را پدر باید ببیند دکترایت زمانه بد شده جانم فدایت دعا کن مدرکت جعلی نباشد زدانشگاه هاوایی نباشد وگرنه وای بر احوالت ای مرد که بابایم بگیرد حالت ای مرد چو مجنون این پیامک خواند وارفت به سوی دشت و صحرا کله پا رفت اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی که می خواهم تورا قد تریلی دلم در دام عشقت بی قرار است ولیکن مدرکم بی اعتبار است شده از فاکسفورد این دکترا فاکس مقصر است در این ماجرا فاکس چه سنگین است بار این جدایی امان از دست این مدرک گرایی

آنتــی بـوی
آنتــی بـوی

یـعـنـی وقـتـی ایـن پـسـت @احمد مـیـبـیـنـم دلـم مـیـخـواد خـفـش کـنـم پـسـر ایـنـقـد پــررررررررررررروووو نـوبـره والا

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
احمد
احمد

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری تـــو کــه هر روز به صحرا میری وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

احمد
احمد

دختری با مادرش در رختخواب درددل می کرد با چشمی پر آب گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟ روی دستت باد کردم مادرم!سن من از بیست وشش افزون شد دل میان سینه غرق خون شد هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته! مادرش چون حرف دختش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت: دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن! گفت دختر مادر محبوب من! ای رفیق مهربان و خوب من! گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟ غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعیدویاسر وایضا صفر با سه تاشان رفته بودم سینما بگذریم از مابقی ماجرا! یک سری هم صحبت صادق شدم او خرم کرد آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج علی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد،بله بعد جعفر یار من عباس بود البته وسواسی وحساس بود

احمد
احمد

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟ گفتا : که می سرایم شعر سپید باری گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟ گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟ گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز . گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟ گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟ گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟ گفتا : شدست منشی در دفتر اداره گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل گفتا : که دست خود را بردار از سر دل گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی گ

احمد
احمد

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار اسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟