ندا
خدایا کفر نمیگویم پریشانم !چه میخواهی تو از جانم مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب اهسته و خسته , تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز ایی زمین و اسمان را کفر میگویی , نمیگویی خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری ان طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و ان سو در روان باشد زمین و اسمان را کفر میگویی , نمیگویی خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت , از این بودن , از این بدعت , خداوندا تو مسئولی( دکتر شریعتی)
این ارسال را بازنشر کرده است.