سربازیم شهر انزلی بود...یه روز تو پادگان یکی از فرمانده ها حواسش نبود پاش رفت تو یه گودال که نسبتا عمیق بود...خب اونجا از رو زمین بخواهی یه مشت خاک برداری به اب میرسی...منم نزدیکترین فرد به اون بنده خدا بودم...فقط نشسته بودم رو زمین خودمو چنگ میزدم تا جلو خنده امو بگیرمهمون روز رفتم بازداشتگاه ...رهگذر
یه بار به درخواست یکی از دوستام رفتم کارخونه داییش برای مشاوره...موقع برگشتن یه گله گوسفند تو حوالیه کارخونه دیدم...از اونجایی که با بع بعی ها دوست میباشم اومدم پایین و رفتم وسطشون...چشمتون روز بد نبینه...4تا سگ اندازه شتر افتادن دنبالم...من بدو اونها بدو...فقط بگم هنوز زنده ام...رهگذر
#اعتراف میکنم یه بار بازرس جوش لوله های نفتی بودم یه قسمتی از لوله رو با جرثقیل مهار کرده بودن...همینطور که از کنارش میگذشتم هوک جرثقیل در رفت خورد پس کله ام...کلاه ایمنی داشتم ولی بیهوش شدم..اینقده کیف داشت...رهگذر
اینجا که نیستم بیقرار و بیتابم ... میام اینجا ... به یه پرو سر میزنم ... #آتیش میگیرم ... به هق هق #گریه میفتم ... #قلبم در حال از جا کنده شدن که میشه ... #نفس هام که به شماره میفتن ... و کسی نیست که #آبعسل برام بیاره ... میرم تو تختمو بالشمو #بغل میگیرمو ... هق هق ... "ارکیده"