خوب خدارو شکر رو سیاهی موند به زغال و حقیقتها مشخص شد و از خجالتش برای همیشه رفت ...خوشحالم ابروش اونطور که باید میرفت رفت ...تاوان تمام تهمتهایی که به من زد همین بود... تازه این اولشه اون دنیا روبروی خدا چه جوابی میخواد بده ،دیگه خودش میدونه ....هرگز حلالش نمیکنم نه خودشو نه دوستاشو ...
امروز داشتم از پل هوایی رد میشدم زیرشم قطار مترو رد میشد یهو فکر کردم اگه الان زلزله ای 9 ریشتری بیاد من از این ارتفاع پرت بشم پایین درست میوقتم وسط ریل قطار بعد حتی اگه زنده بمونم چون همه جام خرد شده تا بخوام تکون بخورم یهو یه قطار با سرعت میاد از روم رد میشه کاملا له میشم همه جا میچسبه تکه های بدنم بعد خودم از افکار خودم وحشت کردم تمامشم در طول مسیر پل امد به ذهنم رسیدم به پله برقیش گفتم برو طهور دیوونه اینا چه افکاریه داری؟ بعد تا دم دانشگاه خودمو نصیحت کردم الان کلا منقلب شدم