*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اینقدر درس خوندم در حال موتم دیگه ...توانم رسیده به صفر و همچنان باقیست ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
این روزها فکر میکنم وقتی من مینویسم خدا میگه باز تو نوشتی؟ بسته حوصلم سر رفت ...شاید یکی از دلایل کم نوشتنم این روزها همینه...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
وای از این سر درد لعنتی تمام عمر همراه من بوده و هست ....شاید من تنها نوزاد جهان بودم که با سردرد به دنیا اومد و با سردرد بزرگ شد و با سر درد هم خواهد رفت ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
صفحه ی داشبوردم هرچی خلوت تر بهتر ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
این روزها و شبها پر از حرفم برای نوشتن اما هیچ جا آرامش ندارم ...اصلا افکارم شکل نوشته به خودشون نمیگیرن ...حس میکنم یه قفل بزرگ به مغزم زدن که نیومده همه چی میپره یه جرقه های کوچیک که اگه شعله ور بشه خودمو افکار و دلمو با هم یکجا میسوزونه ...