*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اولین باد تقریبا خنک و پاییزی تهران ...فرصتو از دست نمیدم خودمو میسپارم به دست خیابون و جاده و سرعت ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
ﺍﻣﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺁﻫﻭﻫﺎﻱ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺭﺳﻳﺪﻩ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
دو شبه پاییز امسالم عین پاییز پارسال شده حسمو دوست دارم یاد آوریهای قشنگی برام داره ...منه دیوونه غمتم دوست داشتم و دارم ...خنده داره نه؟ خودم زیاد خندیدم بهش مخصوصا امشب اما میدونم خنده هام یه مفهوم دیگه داره ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
ومن دیوانه وار عاشق این بایدهای زندگیم هستم...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
دچار یه جور نفرت و بی احساسی و خشکی محض نسبت به همه شدم وقتی میگم همه، حتی نزدیکانمم در بر میگیره به جز دو تا خواهرام...یه جور بی حسی مطلق نسبت به همه چی میگن غرور داری اما این غرور نیست اینقدر زخم خوردم از هم دیگه هیچی برام غیر طبیعی نیست ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
بعد دم غروب بود باد شدید بود و ما در قبرستان مشغول قدم زدن خیلی خیلی حس خوبی بود بماند که وسط راه من حالم بد شد افتادم رو یه قبر...بعد برگشتیم سر جای اولمون و یک ربع دوس جونو معطل کردم دلم براش سوخت هیچی نگفت ...وقتی هم اومدم مستقیم رو تخت خوابیدم تا الان که به زور واسه شام بیدارم کردن ...روز سختی بود خیلی سخت ولی دوستان دیگه انگار فهمیدن من طبیعی نباشم برم قبرستون حالم خوب میشه... حالش به اینه که جاهاییش میریم که ناشناخته و خیلی قدیمیه آرامش ابن بابویه واقعا زیاده از حالت متروکه بودنش لذت میبرم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
آها،این یعنی کتک میخوای!باشه کی بیام بزنم لهت کنم،خودت بگو ،ها؟
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
ما گفتیم ﮐﻮﭼﯿﮑﺘﯿﻢ ﺍما ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﻮ فکر ﮐﻨﯽ ﮔﻨﺪﻩ ﺍﯼ کوچولو ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
مدتهاست به یادت بودن را بدون خودت تمرین میکنم ...