#اعتراف میکنم با اینکه خودم عاشق رانندگی با سرعت بالا هستم ولی گاهی که کنار شیرین میشینم از رانندگیش و سرعتش میترسم ولی در کل خیلی خوب رانندگی میکنه فقط بعضی وقتها من میترسم از حرکات مارپیچش و ترمزهای یهوییش مثل امشب
جزء سیزدهم... @گلی دنبالر!!! حزب اول 53 یوسف الی 100 یوسف @الی حزب دوم 101 یوسف الی 18 رعد @ﬡᖲᗩᖇᗩ حزب سوم 19 رعد الی 9 ابراهیم @nasim حزب چهارم 10 ابراهیم الی آخر ابراهیم
یادم میاد با این که دستم شکسته بود از اون طرف از طهورا ابله مرغون گرفتم فکر کنید با دسته شکسته ابله یه مکافاتی داشتم من همه جام میخارید میرفتم سیخ کبابو بر میداشتم میکردم تو گچ دستم میخاروندم تا جایی که خون میومد اصلا یه وضعی
یادمه من پنجم ایتدایی بودم شیرین سوم بود بعد من یه جبعه مداد رنگی داشتم که هدیه ی تولدم بود خیلی حرفه ای بود شیرین زنگ اول نقاشی داشت من زنگ آخر خلاصه شیرین مداد رنگیمو گرفته بود بعد وسط کلاس اومد دم در کلاس ما که مداد رنگیو بده به من معلم من هی به شیرین میگفت بده من بهش میدم شیرین میگفت نه آبجیم گفته فقط باید بدی به خودم من بهش قول دادم بعد از دم در کلاس هی به من میگفت بیا بیرون دیگه خودت گفتی بیا بیا معلم من بخند و شیرین داد بکش آخرش معلم من گفت بیا ببین این لجباز چی میگه؟ رفتمو مداد رنگیو گرفتم شیرین رفت بعد معلمم گفت چقدر ازت حساب میبره سر همون قضیه و اینکه من جذبم به معلمم ثابت شد من شدم نماینده ی کلاس
قبل از این که بیایی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی . کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم . اشکهایی را بریز که من ریختم . دردها و خوشیهای من را تجربه کن . ... سالهایی را بگذران که من گذراندم روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم . دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن . همانطور که من انجام دادم … بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی!