حرف از قرعه کشی افتاد یاد یه خاطره افتادم ...جوون بودم باشگاه تکواندو میرفتم یه روز استادمون بهمون گفت فردا پیاده رویه برید قرعه کشی میکنن #ماشین بزرگترین جایزه اشه البته #پرایدخلاصه گفت برید برگه ی شماره بگیرید برید خوش بگذرونید سر ساعت بیاید جایگاه گفتیم باشه سر شوخی رفتیم حالا هی قرعه کشی کردن شماره ی ما نبود یهو دیدیم نه شماره ی ما در اومد چی بود حالا؟ یک #قابلمه ی #تفلن 8 نفره یعنی مرده بودیم از خنده هیچی دیگه شیرین خواهرم رفت رو سکو تحویل بگیره ما اینور داشتیم میمردیم از خنده این تنها باری بود که در واقعیت قرعه به نام ما افتاد وقتی اومدیم خونه مامانم #قابلمه رو دید دقیقا این شکلی شد