خاطره گفتم یاد دوستهایی افتادم که روزگار و بازیهاش هر کدوممونو به نوعی از هم جدا کرد ... یکی رفت خارج یکی رفت یه شهر دیگه زندگی کنه یاد اعظم و فریبا که پایه های همیشگیه کوه رفتنو گشت و گذار ما تو تهران بودن ...یاد احمد رضا که دوست خوبمون بود با احساسات قشنگش .... یاد خشایار و حرفهای عاقلانش... یاد شلوغ کردنهامون تو هر جا که میرفتیم تا جایی که صدای همه در میومد ...یاد روزایی که هر کدوممون غذا میپختیم که کل بندازیم ...یاد روزهای برفی و بارونی و بسیار گرم که ما فقط دنبال تجربه بودیم و اصلا برامون مهم نبود آب و هوا چطوره یاد امتحان دادنهای فریبا که میکشت منو دلم گرفت الان هممون تجربه هامونو کردیم شلوغیهامونو کردیم نشستیم یه گوشه ی دنیا و فقط مینویسیم
یادمه 10 سال پیش که عده ی خیلی کمی از اقشار جامعه از نت و چت و اینا استفاده میکردن منو خواهرام با دوستهام شدیدا معتاد چت بودیم چقدر میخندیدیم روز و شبمون شده بود چت و سرکار گذاشتن ملت چقدر موضوعات خنده داشتیم کلی با ملت قرار میگذاشتیم ولی نمیرفتیم سر قرار فقط بعضی هاشون که خوب بودنو میرفتیم البته دورادور نگاه میکردیم میخندیدیم ده سال پیش پول تلفن خونمون 120 هزار تومن شده بود چقدر سر این مسئله هم خندیدیم طفلی بابام پرداخت کرد بعد رو آوردیم به چت با ایرانیهای خارج از ایران یعنی تیمی چت میکردیم تیمی از نت و تل استفاده میکردیم ولی الان عاقل شدیم رفتیم تو لاک خودمون