*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
هی میخوام ننویسم نمیشه بذار سر از تخم در بیاری بعد جیک جیک کن ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
عجب نمردیم معنی بی مورد نظر دادنو فهمیدیم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
بعضیها آدمو مجبور میکنن دیدگاه بسته پست بگذاری ...خوب تا ازتون نظر نخواستن نظر ندین و اینم یاد بگیرید که در مسائل خصوصی کسی دخالت نکنید ...صلاح بود خود فرد بیشتر توضیح میداد ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
یکی از عجایب امروز این بود که دقیقا تا ساعت 12 خواب بودم کسی هم بیدارم نکرد همشم خواب گل و بلبل و خواب یک مهربون خوبو دیدم ...مثل واقعیت همیشه وقتی شب قبلش ناراحتم میاد به خوابم باعث میشه کل روزم قشنگ بشه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
هرچی بیشتر بنویسم بیشتر غصه میخورم فردا باز میرم تو سکوت مامان غصه میخوره ...قول دادم به خودم و به یکی که دیگه کم بنویسم از حسم ...بخوابم مثل انسان عادی بهتره ...شب خوش .
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
لعنت به تو ...لعنت به یادت ...هیچی برام نداری هیچی جز سر درد ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
عقده های دلم تازه تازه داره باز میشه خیلی وقت بود ننوشته بودم از خودم از احساسم خیلی وقت بود داشتم خودم و احساسم نسبت به نوشتنو سرکوب میکردم چقدر دلم تنگ شده بود برای شب بیداریها برای نوشتن برای سکوت و خودم شدن ...طهورای واقعی منم الان نه اونی که صبح صدای خندش باعث میشه همه شاد بشن و بخندن نه اونی که با همه مهربونه و شاد میکنه هر جمعیو که توشه ...طهورای واقعی منم الان که درد دارم و مینویسم اونقدر که انگشتهام درد میگیره ....من دلگیرم از همه ...غصه دارم زیاد ...من از صدای خنده ی خودم بیزارم من از لحن خودم متنفرم ...من از طهور از زهرا بدم میاد ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
کاش الان روز بود ...کاش بجای آثار باستانی خانواده من رفته بودم اون دنیا ...کاش این همه دروغ نبود ...کاش یکمی معرفت داشتی ...کاش میشد اصلا فحشت میدادم ...اصلا کاش من ایتقدر خر نبودم ...کاش تو اینقدر خوب نبودی ولی خوب یک خوب بی معرفت به هیچ دردی نمیخوره ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
آره خوب دیوونگی که شاخو دم نداره هی مینویسی پاک میکنی هی مینویسی خط میزنی کنارش نقاشی احساستو میکشی و میخندی ....خودم اولین نفر بودم که پی بردم دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید بخاطر همین برای همیشه دور روانشناسیو خط کشیدم شدم یک مدیر مستبد و جدی ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
بازم ریا و دروغ این پونه ی ما کی میخواد دست از سر منزل مار بکشه دم خونش سبز نشه ؟...هر جا میرم هست ...خودشو دک میکنی دوستهاش هستن دوستهاشو نابود میکنی یه عده ساده ی دیگه هستن موندم چیکار کنم ؟
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
حقیقت اینه که من از خودمم متنفرم بعد چطور میتونم به دیگران عشق بورزم ؟
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
تو یه حالیم که حتی اگه نازم کنن اشکم در میاد یه تلنگر کوچیک برای راه افتادن سیل لازمه تا جایی که صبح چشمهام از سوزش باز نشه و صدام اونقدر بگیره که همه فکر کنن سرما خوردم ....نمیدونم چرا جلوی ریزش اشکمو میگیرم ...