اِبی بن بست. . .
بهـــ تعظیـــم مـــردم ایـــن زمانهـــ اعتمـــاد نکـــن تعظیـــم آنـــان هماننـــد خـــم شـــدن دو ســـر کمـــان استـــ کهـــ هـــر چهـــ بهـــ هـــم نزدیکتـــر شـــوند تیـــرش کشنـــده تـــر استـــ
اِبی بن بست. . .
اینجا که من رسیده ام … ته دنیای بدون تو بودن است!! همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم! ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام! خوب تماشا کن… دلم هم تنگ نشده! یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم … تو باش و دل من و همه فریادهایی که …
اِبی بن بست. . .
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند،
او مرا می خواهد
اِبی بن بست. . .
من یاد گرفته ام دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... ولی نمی دانم چرا ... خیلی ها ... و حتی خیلی های دیگر ... می گویند : " این روز ها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... " و پشت یک سلام و لبخندی ساده ... دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده دنبال گودالی از تعفن می گردند... اما من " سلام " می گویم ... و " لبخند " می زنم ... و قسم می خورم ... و می دانم ... " عشق " همین است ... به همین سادگی ...
اِبی بن بست. . .
مرهم زخم های کهنه ام .. کنج لبان توست !.. بوسه نمی خواهم … سخنی بگو…
اِبی بن بست. . .
چِشم هایم را می بَندم،
زمان را مُتوقف می کنم،
مسافـــت ها را از بین می برم،
و تو را تا ابـــَــــد در آغوش می گیرم،
دلم برای در آغوش گرفتنت تنــــــــــــــ ـگ است...
اِبی بن بست. . .
هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش
ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت
تـــو نیـ ــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای
احــساس خـواهـی کـرد کـــه . . .
هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد ...
اِبی بن بست. . .
دلتنگم
در این روزهای پرسه میان کاغذ پاره ها
این ته مانده ی دوست داشتن نفرت انگیز
حالم را بهم میزند
قهوه مینوشم ...
کتابهایم را ورق میزنم
حبس میکنم خودم را در اتاق
و به این نتیجه میرسم:
برای تو مردن هیچ قانونی نمی خواهد!
کنارم که باشی همه چیز بهتر می شود
نبودنت را هیچ ماده و تبصره ای توجیه نمی کند...