اِبی بن بست. . .
خستم.... شب بخیر.... خوش باشید
اِبی بن بست. . .
واعظی بر منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد. کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت : روزی که میخواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر! واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت. کدخدا گفت : راستش برنجی درکار نیست. آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید.
اِبی بن بست. . .
توسط پیامک
اینجانزدیک ترین جاس که میتونم پیشش باشم.... بدون داشتن خبر ازش پشت در!
اِبی بن بست. . .
مام دیگه بریم فعلا.... باشد تا با رفتن ما نیز این سایه شوم سکوت شکسته شود..... بابای....
اِبی بن بست. . .
ازم خاستی بهت اجازه بدم اروم شی خاستی خستگیت بره.... خاستی نباشم 1روز..... گفتی خوشم میاد صبوری صبر کن... کردم نه برا اینکه بگی نباش....
اِبی بن بست. . .
توسط پیامک
اینم از این.... برقمون رفت.... الان چه وقته برق رقتن بود اخه....
اِبی بن بست. . .
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم... من` میگریستم` به` اینکه` حتی` اوهم` محبت` مرا` از`سادگی ام` میپندارد`
اِبی بن بست. . .
امروز اومدم آذوقه شش ماه پشه ها رو برداشتم گذاشتم جلو رو شون ... گفتم ببرید ، برید اگه كم بود بازم بیان ... دیدم واستادن دست نمیزنن !!! رئیسشون زل زد تو چشام گفت ما نون بازومونو میخوریم ... اینا از گلومون پایین نمیره