آراز تورک
از فانتزیای اصلیم اینه که واسه یه سرماخوردگی ساده برم دکتر یهو بگن بیماری لاعلاج داری و فقط ۱ سال زنده میمونی ! منم ۱۱ماه با این راز تو سینم زندگی کنم تا اینکه یه روز که خیلی اطرافیان یا همکلاسیام اذیتم کردن این راز رو فاش کنم و همه تو بهت و حیرت به هم نگاه کنن و زبونشون بند بیاد … منم در همین حین صحنه رو به سمت نور افق ترک کنم و در نور محو بشم و هرچی صدام کنن و دنبالم بیان بهم نرسن و بقیه ی عمرشونو تو حسرت و غم و احساس عذاب زندگی کنن کصـافـطــا !!!
آراز تورک
یکی از فانتزیام اینه که تو افق پنهان شم بعد فانتزیایی که میان. تو افق محوشن رو با دمپایی ابری انقد بزنم که صدای گرگ دربیارن تو افق.......
آراز تورک
دلتنگی گاهی از تو یکی می سازه که خودتم نمی شناسیش! ساکت سرد دلزده از زندگی...
آراز تورک
تویی که فکر میکنی خیلی خاصی : نبودنت هم مثله بودنت عادت میشه ؛ شک نکن !
آراز تورک
حرارت لازم نیست ، گاهی از سردی نگاهت میتوان آتش گرفت
آراز تورک
نــــامــَــردهــــا … ” چــَـــند بُـغــضــ ؟ ” بـﮧ یــڪـ گـَـــلو …!؟
آراز تورک
باید به بعضیا بگی : این شماره ی پینوکیوست زنگ بزن ببین چطوری آدم شده ، شاید تو هم آدم بشی …
آراز تورک
اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند، ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید
آراز تورک
نمی دانم اینجا چه فصلی است؟ که من هنوز کال مانده ام!!! و نمی رسم به " تو
آراز تورک
جــناق میشکستیم میگفتیم: یادم تــــو را فرامــــوش... ولی امـــــــروز، تمام استخوانهـــــایم شکسته است باز هم تو را فراموش نکرده ام
آراز تورک
نه ادعای عاشقی کردی نه کلمات را به بازی گرفتی ولی عجیب رخنه کردی میان هوای شعرهایم با تو بارانیم همان دور بمان نزدیک که بیایی قواعد بازی آدمها مسمو مت میکند بگذار بی دلیل دوستت داشته باشم و بنویسم تا بی خبر بخوانی مرا
آراز تورک
چوپانی را پرسیدند، روزگار را چگونه می بینی ؟ گفت: گوسفندانم را که پشم چینی کردم، بیشترشان گرگ بودند!
آراز تورک
ازم پرسید به خاطر کی زنده هستی؟با اینکه دوست داشتم داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم:به خاطر هیچ کس پرسید:پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو با یه بغض غمگین گفتم به خاطر هیچی ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی که چشماش پر اشک بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زندست .