آرزو
خوش بحالت ای خار ، گل سفید بود ولی بسكه در عشق تو پاسدار شدی رنگ رخسار عوض كرد به سرخی گروید.
آرزو
ومن شبیه همیشه به درد می خندم
به روزهای بهاری سرد می خندم
به چشمهای تو وقتی غریب می خوانند:
...
(( به شهر خاطره ها برنگرد)) می خندم
به پادشاهی این شعر بی درو پیکر
و فتح قافیه ها بی نبرد می خندم
بدون اینکه بخواهم به ضجه های خودم
و طرح منفعل و گیچ مرد می خندم
به گونه های ترم که همیشه و هرگز
به دستهای تو عا دت نکرد می خندم
تو ژست وسوسه انگیزدرد می گیری
ومن برای همیشه به درد می خندم
آرزو
من خسته ام! خسته از این همه فاصله ای که بین "من" و "خودم" افتاده من دلتنگم واسه "منی" که خوب و پاک و صمیمی بود... ولی حالا نیست...گم شده من دلنگرانم...واسه روحی که پاک بود و حالا... بیچاره دلم بیچاره دلم بیچاره دلم...
آرزو
من خسته ام! خسته از این همه فاصله ای که بین "من" و "خودم" افتاده من دلتنگم واسه "منی" که خوب و پاک و صمیمی بود... ولی حالا نیست...گم شده من دلنگرانم...واسه روحی که پاک بود و حالا... بیچاره دلم بیچاره دلم بیچاره دلم...
آرزو
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام.... خسته اش کرده ام!!!..... خودش هم نمی داند با من چه کند...!!
آرزو
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام.... خسته اش کرده ام!!!..... خودش هم نمی داند با من چه کند...!!
آرزو
دل است دیگر
یا شور می زند
یا تنگ می شود
یا می شکند
آخر هم مهر سنگ بودن
می خورد روی پیشانی اش...
آرزو
وقتی قراره نقش زاپاس رو برات بازی کنم، ازم انتظار نداشته باش دعایی به جزء پنچریت بکنم!
آرزو
سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد
آرزو
دارم حس میکنم هر روز به تو وابسته تر میشم تو انگاری حواست نیست دارم دیوونه تر میشم یه حالی دارم این روزا نه آرومم...نه آشوبم... به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم!
آرزو
همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟ همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره بهم نگفتن نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه!!!
آرزو
من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم /نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم/ اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست /وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم
آرزو
آموخته ام هرگاه کسی یادم نکرد؛ من یادش کنم شاید او تنهاتر از من باشد . . .
آرزو
تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ریسمانی کن از آن موی درازتو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
آرزو
گریه هویت میخواهد علت گریه ام را می اندیشم چه قشنگ است این گریه چه سرشار است از حس تو گریه هم زیباست نمیدانستم