آرزو
زندگی آسان است بی نهایت باید شد تا آن را یا فت زندگی ساده تر از امواج است پس بیا تا بپریم وتا شبنم آرامش صبح تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم
آرزو
زندگی آسان است بی نهایت باید شد تا آن را یا فت زندگی ساده تر از امواج است پس بیا تا بپریم وتا شبنم آرامش صبح تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم
آرزو
زندگی آسان است بی نهایت باید شد تا آن را یا فت زندگی ساده تر از امواج است پس بیا تا بپریم وتا شبنم آرامش صبح تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم
آرزو
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن... بعد چشمشون به یه گردو میفته دولا میشن تا گردو رو بردارن الماس میفته تو شیب زمین قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره... میدونی چی میمونه؟ یه آدم... یه دهن باز... یه گردوی پوک... یه دنیا حسرت...
آرزو
دستانت حلقه میزنند به دور کمرم... این تنها <پرانتز> دوست داشتنی زندگی من است...
آرزو
دستانت حلقه میزنند به دور کمرم... این تنها <پرانتز> دوست داشتنی زندگی من است...
آرزو
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: «غصه نخور، میگذرد …» برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….» گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا … …. دلم ، از دست من خسته است .
آرزو
جهان را اندازه می کنم با قدم هایم ! چهارده سیزده دوازده … از این جا تا آن جا فاصله ای که به تو ختم می شود ... و نگاهم به سمت تو می آید ... خودت را عقب می کشی جهان ام بزرگ تر می شود ! به اندازه چند قدم که دلتنگ تر می شوم دورتر می شوم ...!
آرزو
روزگار می گذرد ولی دلم هرگز خنک نخواهد شد حتی توی این هوای سرد زمستان...
آرزو
آدم خسته بهتر است چیزی ننویسد آدم غمگین بهتر است که خوابیده باشد آدم کهنه بهتر است که مرده باشد از اینها گذشته دلم برایت تنگ است...
آرزو
این روزها و این شب ها شده ام مثل آن روز و شب ها که تو را نمی دانستم؛ که نبودی نداشتمت نمی شناختمت پیدایت نشده بود، ... شبیه همین حالا که همین حوالی هستی و؛ ندارمت نمی شناسمت پیدایت نیست اما! بو می کشم ات، هستی! کجا گم شده ام؟ تو بگو، تو که مرا خوب تر از من می شناسی؛ بگو من و تو هر دوی ما این روزها کجا نشسته ایم!؟ تو..
آرزو
خیس است همچون زمین باران خورده! تمام این همه شعری که در نبودن ات سروده ام می بینی !؟ بغضی شده ای که جز به سر و روی واژه ها نمی توانم ات گریست…
آرزو
قـرار بـود باشـی نـه بـرای من ! کـه در عمق پاسخ بـه یک حسـرت .. قـرار بـود تـو را آویـزان کنـم بــه خواب هایی کـه بیشتـر از خودت حضور داشتنـد در چشمـانم .. قـرار بـود سپیـد پوش این آسمـان من هـم سپیـد تن کنـم بـرای دامـادی کـه تو باشی ! .. بـاور کن قــرار بـود این خط ها ، فقط یکـ شعـر باشـد امــا ، انگــار بهـانـه دادم دست چشمهایم ...