آرزو
شب های بی قراری در بستر شکایت و تردید با واژه های - باید - و - ای کاش - بیهوده سر شدند . ای باورِ شگفت در التهابِ غم زده ی اضطرابِ من لختی طلوع کن ...
آرزو
عادت کرده ام به بودنت ،به دیدنت به حس کردن صدای تپش قلبت... از تو گفتن ،صدای تو را شنیدن ،لمس کردن لحظه هایت ... عادت کرده ام با خیال تو خوابیدن ،به شوق روی تو بیدار شدن ... در سکوت و تنهایی نشستن ،دست به قلم گرفتن و برای تو نوشتن ... عادتم داده ای ،چه کنم دیگر نمی توانم ترک کنم
آرزو
بگذار دوستت بدارم آنچنانکه خورشید زمین را دوست دارد بگذار ترا در آغوش کشم همچون هم آغوشی زیبای موج و ساحل بگذار تنها با تو بمانم،مثل وفای ماهی به دریا این خواستگاه را نگذار ناکام بماند بگذار برای زندگی بهانه ای زیبا همچون عشق تو داشته باشم این قصه نباید ناتمام باقی بماند این قصه را پایانی شایسته باید باشد چرا که من و تو می توانیم باز روح عشق را در دنیای بیروح بدمیم بگذار با تو بمانم مثل قصه قدیمی برگ و درخت
آرزو
می خوام یه ساعت بخرم عقربه هاش كار نكنه دقیقه های بی تو رو یكسره تكرار نكنه.........
آرزو
دشت ها نام تو را می گویند؛ کوه ها شعر مرا می خوانند کوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت، دشت باید شد و خواند
آرزو
تصویر نام تو بر فنجانم می افتد "ماه" در چاه هم دیدنی است..
آرزو
دلمــــــ یک خیابان پر از برگـــــــ های زرد و خشکـــــــ می خواهد... تنهایی مـــ ــ ـی خواهد... یاد تو هم کـــه باشد معرکـــه می شود..
آرزو
تو در منی مثل عکس ماه در برکه در منی و دور از دسترس من سهم من از تو فقط همین شعرهای عاشقانه است و دیگر هیچ. ثروتمندی فقیرم؛ مثل بانکداری بی پول من فقط آینه ی تو هستم