آرزو
برای وصف ِ خاطرات كلمات را یكی ، یكی مزه كرد همه تلخ بود !!!!!
آرزو
اگر دست من بود خواب تو را می كشیدم واز رنگ های شاد بالا می رفتم آن وقت ترسم از بهار می ریخت یاد نیلوفر می افتادم اواز كوچكی می خواندم اما تو می دانی دست من نیست
آرزو
دیدم در آن کویر درخت غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته است بی برگ و بار زیر نفس های آفتاب در التهاب در انتظار قطرهء باران در آرزوی آب ابری رسید چهره درخت از شعف شکفت. دلشاد گشت و گفت: <ای ابر ، ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟> غرید تیره ابر برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت من چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش خاکستر وجود مرا با خویش می برد باد..!
آرزو
یکـــــــ حبه قنــــــد ، درفنجـــان قهـــوه ی تــــــــلخ شیرین نمیشـــود .. دو حبه قنــــد ، در فنجـــــان قهــــــوه ی تـــــــــــــــلخ شیرین نمیشــــود .. سه حبـــه ، چهار ، پنج .. . . اصلاً تو بگــو یک دنیـــــــــا قنـــد ، در این دنیای تــــــــــــــــــــــلخ نه .. اگـــر تــو نباشــــی فالِ این زندگــــــــــی ، شیرین نمیشـــــود ... !
آرزو
آفتابی که در نگاه توست مرا به ظهرترین تابستان می برد هواشناسی حق دارد ؛ سخت ترین زمستانها را پیش بینی کند ؛ وقتی تو نباشی !
آرزو
نه من .... نه مزرعه .... نه مترسک مجروح و نه داسهای بیکار به هجوم ملخها فکر نکردیم یاد دستهای عزیزت برای آتش زدن دل ما کافی بود
آرزو
مردان سرزمین من تا پیش از اولین بوسه تا قبل از آغوش نخستین تا شروع تپش های بی امان دلتنگی تا آغاز قصه ای که در گوشت زمزمه می کنند عاشقند. اما ........!!!!!!
آرزو
تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه صدای خنده رو هیچکس نمی شنوه از این خونه تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره یکی انگار توی سینه ام گل یائس داره میکاره بی تو قلب جهنم هم مثل خونه واسم سرده با اون حالی که تو رفتی محال بازی برگرده دارم یخ میزنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد تو این سرمای تنهایی نمی شه حفظ ظاهر کرد جای خالی تو داره همه دنیــا مو میگیره بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره بی تو همصحبت شب هام همین چهار دونه دیواره بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی میباره
آرزو
دیدارهایی هستند خاطره ساز ، استرس کمی دارند خوبند پاکاند ماندگارند، برق چشمها دیدنیاند غروب برگریز که باشد باران هم که نمنم بیاید لذتش دو برابر میشود فقط بدیاش این است که وقتی زمانش کوتاه باشد آنوقت است که هزار حرف و سخن میماند کنج دلت و از آن بدتر اینکه، تو از قبل میدانی که این اولین دیدار آخرین دیدار هم هست و دیگر هیچگاه تازه نخواهد شد و بعد تو میمانی و یک سیدی یادگاری که هرگاه گوش میکنی چشمهایت مثل همان عصر پاییزی میشود...
آرزو
اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرتخواهی کنم هی میگفت آرش جان تویی؟ هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز میگفت آرش جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد. چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ما هستن.. ازشون دریغ نکنیم! "به عشق مادر لایک کنین مطلبو"
آرزو
مـــــــــــــرد است دیگر... گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید.. مـــــــــــــرد است دیگر.. غرورش آسمان و دلش دریاست... تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد.. تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده.. تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟... مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد!!!!
آرزو
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد , سارا به سین سفره مان ایمان ندارد بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم , یا سیل می بارد و یا باران ندارد بابا انار و سیب و نان را می نویسد , حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست , هی می نویسد این ندارد آن ندارد بنویس کی آن مرد در باران میاید , این انتظار خیسمان پایان ندارد ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط , بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
آرزو
وای برما ... اگر خواهر خزر بمیرد . خلیج فارس آنقدر خواهد گریست ، که همه دریاهای دنیا بالا بیایند ... و بالا می آیند تا همراه رودها . چشمه ها و دو دیده ی من از میان مکافات زخم و نمک بگذرند ، و می گذرند تا اسمان سراسر این سرزمین با هزاران امید بار آور از باران به جانب ارومیه راه بیفتد .... و راه می افتد تا دیگر نه هیچ تن تشنه یی از تاریکی بترسد و نه زخم های بیشمار از نمک!!!!
آرزو
وای برما ... اگر خواهر خزر بمیرد . خلیج فارس آنقدر خواهد گریست ، که همه دریاهای دنیا بالا بیایند ... و بالا می آیند تا همراه رودها . چشمه ها و دو دیده ی من از میان مکافات زخم و نمک بگذرند ، و می گذرند تا اسمان سراسر این سرزمین با هزاران امید بار آور از باران به جانب ارومیه راه بیفتد .... و راه می افتد تا دیگر نه هیچ تن تشنه یی از تاریکی بترسد و نه زخم های بیشمار از نمک!!!!