آرزو
خاطرات را باید سطل سطل . . . ازچاه زندگی بیرون کشید . . . ! خاطرات نه سر دارند و نه ته . . . بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . . میرسند . . . ... ... گاهی وسط یک فکر . . . ! گاهی وسط یک خیابان . . . ! سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . ! رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!! خاطرات تمام نمی شوند . . . تمامت می کنند .
آرزو
یادت باشه دنیا گرده هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی.
آرزو
با چشمهایم
لبهایت را میبوسم
بگذار بین پرستش و عشقبازی و هوس
تو را این گونه با چشمهایم
پرستش کنم ...
آرزو
می دانم ! می دانم ! میدانم زیبایی نگاهت در خوابهای نگرانی را ...! رسم خوش چهره دلتنگیت را آوای خوش مهربانیت را ای دور از دست ای آنکه مرا و تو را رازی است از مهر ... میدانم ...! چه آباد و چه ویران ؛ اندکی ببخش ترنم صبوریت را به کویر تشنه ی سردرگمی هایم !!
آرزو
شاید سالها بعد در گذر جاده بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
آرزو
گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست . ای اجل ! مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست . بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ . هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست .
آرزو
كودكان اعتماد می كنند، زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند. معجزه آنگاه رخ می دهد كه این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم.
آرزو
خوش بحالت ای خار ، گل سفید بود ولی بسكه در عشق تو پاسدار شدی رنگ رخسار عوض كرد به سرخی گروید.
آرزو
ومن شبیه همیشه به درد می خندم
به روزهای بهاری سرد می خندم
به چشمهای تو وقتی غریب می خوانند:
...
(( به شهر خاطره ها برنگرد)) می خندم
به پادشاهی این شعر بی درو پیکر
و فتح قافیه ها بی نبرد می خندم
بدون اینکه بخواهم به ضجه های خودم
و طرح منفعل و گیچ مرد می خندم
به گونه های ترم که همیشه و هرگز
به دستهای تو عا دت نکرد می خندم
تو ژست وسوسه انگیزدرد می گیری
ومن برای همیشه به درد می خندم
آرزو
من خسته ام! خسته از این همه فاصله ای که بین "من" و "خودم" افتاده من دلتنگم واسه "منی" که خوب و پاک و صمیمی بود... ولی حالا نیست...گم شده من دلنگرانم...واسه روحی که پاک بود و حالا... بیچاره دلم بیچاره دلم بیچاره دلم...
آرزو
من خسته ام! خسته از این همه فاصله ای که بین "من" و "خودم" افتاده من دلتنگم واسه "منی" که خوب و پاک و صمیمی بود... ولی حالا نیست...گم شده من دلنگرانم...واسه روحی که پاک بود و حالا... بیچاره دلم بیچاره دلم بیچاره دلم...
آرزو
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام.... خسته اش کرده ام!!!..... خودش هم نمی داند با من چه کند...!!
آرزو
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام.... خسته اش کرده ام!!!..... خودش هم نمی داند با من چه کند...!!
آرزو
دل است دیگر
یا شور می زند
یا تنگ می شود
یا می شکند
آخر هم مهر سنگ بودن
می خورد روی پیشانی اش...