ᾋṨἬἝƓἬ
اولین کامپیوتری که خریده بودیم، هر وقت میخواستم باهاش تایپ کنم کلی استرس داشتم که تا حرف بعدی رو پیدا میکنم یه وقت نره رو اسکرین سیور. اینجا هم حالا اینجوری شده، انقد فاصله افتاده بین پستام که هربار یه چیزی مینویسم بقیه حدس میزنن جدیدالورودم ..............
ᾋṨἬἝƓἬ
من هیچوقت سر دو راهیا تصمیم نگرفتم، همیشه سر دو راهیا نصف شدم. اینی که الان داره این نوشته رو پست میکنه یک هزار و بیست و چهارم منه. خیلی وقته از بقیهم خبر ندارم. امیدوارم اونا روزای بهتریو تجربه کرده باشن...
ᾋṨἬἝƓἬ
یه نفر که امروز کنارم نشسته بود به دوستش میگفت: ((از وقتی ازدواج کردم نصف دینم کامل شده اما نصف موهام ریخته))[؟!]
ᾋṨἬἝƓἬ
می گفت : زنها مرموزترند از مردها، چون مردها یک کروموزوم X دارند اما زنها دو کروموزوم X.........
ᾋṨἬἝƓἬ
بعضی خاطرهها آدم را 11 سپتامبر میکنند.......
ᾋṨἬἝƓἬ
سرانه کتابخوانی در کشور به شدت رو به افزایش است. البته سرانه کتاب چهرهها [[!] book].........
ᾋṨἬἝƓἬ
مینیبوس کجا، تمامبوس کجا..........
ᾋṨἬἝƓἬ
خدایا....خیلی وقتکشی کردم. وقت اضافی یادت نره ها......
ᾋṨἬἝƓἬ
خدا پنالتیهایش را دقیقاً میزند وسط دروازه و من همه را شانسکی چپ و راست شیرجه میزنم..........
ᾋṨἬἝƓἬ
این هندونههایی هست که همینکه نوک چاقو را کمی فرو میکنی توش، جرت تا آخر برش میخوره. توش هم سرخ و شیرینه و حتی با نیگا کردنش هم خنک میکنه فیها خالدون آدم رو. دل هم باید اینجوری باشه....
ᾋṨἬἝƓἬ
بعضیها را باید از خاطر برد. خاطر بعضیها را اما باید خواست........
ᾋṨἬἝƓἬ
رفته بودم عیادت دوستی که بستری بود توی بیمارستان. موقع برگشتن قیامتی بود جلوی اتاق عمل. هقهق چند پرستار و دکتر تمام سالن را پر کرده بود. جوانی یکی از کلیههایش را اهداء کرده بود به پیرمرد نیازمندی. خودش اما دیگر به هوش نیامده و تمام کرده بود. گویا حساس بوده به بیهوشی. خانوادهاش را هم با علم به مخالفت، خبردار نکرده بود. او «کلیه» زندگیاش را بخشیده بود. ):