ᾋṨἬἝƓἬ
دختر نابینایی که کنارم نشسته بود بهام گفت: ((لطف میکنید این اساماس رو بخونید واسم.)) نوشته بود ((ما عروس کور نمیخوایم.)) بهاش گفتم نوشته: ((دختر روشندل مناسب ما نیست.)) ):
ᾋṨἬἝƓἬ
خاطرهای است در خاطرم از مادربزرگم . میگفت: ((اولبار که سوار تاکسی شده بودم موقع پیاده شدن به راننده تاکسی گفتم که باید حتماً از همون دری که سوار شدم، پیاده بشم. چون کفشهامو جلو همون در درآوردم))[!؟]
ᾋṨἬἝƓἬ
بچه که بودم فکر میکردم میتونم روی ابرها قدم بزنم. حالا میدونم که نه، میافتم پایین. اما مطمئنم حالا میتونم روی تاج سبز درختان جنگل بدوم. (: