سـارا صـدفی
من حوای پر از بغضم ........سلام دوستان
ᾋṨἬἝƓἬ
رفته بودم عیادت دوستی که بستری بود توی بیمارستان. موقع برگشتن قیامتی بود جلوی اتاق عمل. هقهق چند پرستار و دکتر تمام سالن را پر کرده بود. جوانی یکی از کلیههایش را اهداء کرده بود به پیرمرد نیازمندی. خودش اما دیگر به هوش نیامده و تمام کرده بود. گویا حساس بوده به بیهوشی. خانوادهاش را هم با علم به مخالفت، خبردار نکرده بود. او «کلیه» زندگیاش را بخشیده بود. ):
тħe ρяıи¢e øиłч
سلامتی استادی که سرجلسه امتحان دید برگمسفیده،اومد درگوشم گفت نگران چی هستی؟اسمتو بنویس بقیش بامن! . . . ولی حیف بیدارشدم بقیه خوابمو ندیدم...
ᾋṨἬἝƓἬ
بحث مقصر بدحجابی بود. خانمی که جلوی تاکسی نشسته بود گفت «اول اینکه بدحجاب نداریم. یا باحجاب داریم یا بیحجاب. در ثانی علت اصلیش بالا رفتن سن ازدواجه».
ᾋṨἬἝƓἬ
رفتن، در ((گذشتن)) است؛ ((درگذشتن)) است...........
ᾋṨἬἝƓἬ
سایته چپ چپ نگام کرد، گفت تو که زیر و بم ما رو دانلود کردی، هنوزم guest لاگین میکنی ؟
ᾋṨἬἝƓἬ
اینطور که میگذرد. اینطور که همهی لحظهها، آدمها، بودنها میآید و نمیماند. نه میشود سنجاق کرد کسی را به لحظهای نه میشود بیرونش کرد................. ):