ᾋṨἬἝƓἬ
نیمی از بدنم سر می شود گاهی، نیمی که تو در آن نیستی....../
ᾋṨἬἝƓἬ
تنگ نازک بلور دل … میبینی چقدر صفت دارد؟! چطور نشکند با چکمه های خشک آدم ها..../
ᾋṨἬἝƓἬ
حال این روزها ... طول و عرض قامتم آتش.........../
ᾋṨἬἝƓἬ
من، قهوه ای تلخ، قند نگاه تو......./
ᾋṨἬἝƓἬ
تو و عمرِ من! هر دو گذشته اید، بر من! بی هیچ توجهی............/
ᾋṨἬἝƓἬ
نفس هایی که میزنم، با انفجار از من فرار می کنند … ندارند انگار، صبر و طاقت مرا......./
ᾋṨἬἝƓἬ
خون در رگ ها لخته می شود، محبت در روح تکه تکه...../
ᾋṨἬἝƓἬ
گاهی لمس می کنم، قلبم را زیر پای خویش..انگار سنگینی تمام عذاب هایم را، روی آن حس می کنم..../
ᾋṨἬἝƓἬ
خفقان درون.... با برونی پراکنده از لبخند......
ᾋṨἬἝƓἬ
از آهن محکمتر و از شیر سفیدتر که نداریم ؛ ولی همین که هوا را میزبان شوند ، زنگ میزنند و فاسد می شوند، بله ... خاصیت هواست که فاسد میکند
ᾋṨἬἝƓἬ
ما همه رویای همیم...... (: