...
پازل نسل ما دو تا تیکه ی گمشده داره ! ... سادگی و صادقی !!
...
وقتـــــی به عقب بر میگردی ؛ .... متوجه میشی که جــــــای بعضیا ، ....الان که تو زندگیت خالــــــی نیست هیـــــچ … اون موقعشم زیـــــــــــادی بوده … !!!
...
ممکنه اون بهت بگه: «بذار به دردِ خودم بمیرم» ... اما تو نذار بمیره ... شعور داشته باش
...
این روزها ... دلتنگم ...! باور کنید این یکی دیگر شعر نیست ...!!
...
پول ، پول می آورد... محبت ، محبت را زیاد می کند... و تنهایی همیشه تنها ترت می کند
...
دلم می خواهد فریاد بزنم ... بعد همایون و قربانی بگذارم و یک دل سیر گریه کنم ... دلم می خواهد به هر کسی که پرسید چه مرگت است: ... بگویم به شما هیچ ارتباطی ندارد!!!! ... اصلا دلم مشهد می خواهد ... دلم می خواهد کوله ام را بردارم و بروم ... یک جای دور دور دور...
...
لبخند بزن! . . . عكاس مدام اين جمله را تكرار مي كند... اصلا برايش مهم نيست، .... كه در وجودت حتي يك بهانه برای لبخند نيست
...
باور کنید لیلی ها ... گاهی بدون هیچ میلی! ... ظرف ، ... دل ... و حتی خود شما را ... میشکنند!!
...
خدایا ... یک سیب به این داستانها نمیارزید ... زمینت پر شده از سیبهای گاز خورده دور انداخته ... اینجا یک جنگل وسیع است ... تنارع برای بقا ... توجیه ... استدلال ... اینها دستاوردهای تعقل و تفکر انسانند ... حالم بد است ... نه از آن جهت ها! ... از یک جهت دیگر ... حالم از جهت مجازی بد است ... دلم گرفته ... از موبایل ... از ایرانسل ... از رومینگ ... از اینترنت ... از [!] بوک ... از مسنجر ... از وب کم ... از اسمایل ... از آدمهایی که جلو مانیتورشان با پشت مانیتورشان فرق دارد ... دلم به جال کلمهها میسوزد وقتی فکر میکنم که چطور هدر میروند ... دلم به جال ادبیات کلاسیک میسوزد وقتی که چه غزلی را کجا میخوانم ... دلم به جال مذهب میسوزد که چقـــــــــــدر دستاویز خوبی است ... که چقــــــــــدر جواب میدهد! ... دلم به حال خودمان میسوزد که بزرگ بودنمان چه رابطه عکسی با ادعایمان دارد ... که چقدر بهانه بلدیم ... چقدر دلیل داریم ... چقدر میتوانیم ... خدایا ... باور بکن یک سیب ...
...
بی خیالِ دکمه ی stop، ... کاش زندگی دکمه ی pause داشت! .... دکمه ی نفس عمیق داشت. ...... دکمه ی اطلاعات لطفا* داشت...
...
گذشت اون روزا که...... مرد تکیه گاه بود و زن پناهگاه. ........حالاها دیگه....... هیچ کدومشون ........هیچی نیستن.
...
نادر هم گمان می کرد .......عجب لطف بزرگی در حق سیمین می کند......... که بدون دخالت اجازه می دهد برود........... نادر خنگ نبود. .......من معتقدم........... اساسا هیچ مردی قادر به شناختن جهان زنانه نیست.
...
سکوتم از رضایت نیست ... دلم اهل شکایت نیست ...
...
تصمیم گرفته ام بجای اینکه در همه شبکه های اجتماعی بلولم، ... وبلاگم را بنویسم. ... نوشته های من به درد پنج هزار نفر گوگل پلاس و هزار نفر [!] بوک و کوفت و زهر مار نمیخورد. .... به درد خودم هم نمیخورد. ... فقط به درد نوشته شدن در یک دفتر یادداشت میخورد ... که روزی فراموش شود. ... به اندازه همه تان از همه تان می ترسم ... آی آدمها!