...
تو را دوست خواهم داشت... آن چنان که ؛ خود را ....حتی اگر... تمام عشاق را دیوانه بخوانی......... و عشق را قصه ای بی سرانجام............... من... تو را دوست خواهم داشت ..............بیشتر از آن چه ؛ خود را...
...
تا به کی از آرزوهامون جدا .....با تو هستم ... با تو هستم ای خدا...*
...
گذشت اون روزا که...... مرد تکیه گاه بود و زن پناهگاه. ........حالاها دیگه....... هیچ کدومشون ........هیچی نیستن.
...
تقویم دلتنگی پریشان است ... گاهی هم اینطوری است: ... اردیبهشت است و ... تو داری برگ می ریزی...
...
چه زیبا نقش بازی می کنیم .......و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛ ......حتی خدا هم از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است
...
جای خدا بودم ... خدا نمیشدم!
...
مثل یک اعلامیه تسلیت ... با غلط های فاحش چاپی ... به طرز مضحکی ... غم انگیزم
...
گاهی نمی شود از آدم ها پرسید کجایی ؟ ... حالت چطوره؟ چیکار می کنی؟ ... گاهی فقط باید آدم ها را بغل کرد و گفت هیس .. نمی خواد چیزی بگی ... همه چیز درست می شه ، ... حالا می بینی
...
سرسری بتراش . . . دیگر در هیچ کجای دنیا . . . نه سری دارم . . . و نه سامانی
...
تنهایی، ... تنها حق مسلم ماست ...... -دهه شصتی ها-