سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
اینائی که هر چی عکس پروفایل میزارن معلومه که خودشون گرفتن از خودشون خیلی تنهان.....
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
آرامتــر تكــانـش دهیــد...
مـَـرگ مَغـــزی شُــده...بــایـد زودتـــر دفــن شــود...
چیـــزی بــَرای اِهـدا هـــم نــدارد...
اِحســـاسَـــم استــــ !
تــــا همیـن دیــروز زنـده بـــود
خـــــودمــ دیـــدمــ ،
كِســـی لِهــــش كــــــرد و رَفــتـــــ..!
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
پروردگارا
آرامشی عطا فرما
تا بپذیریم آنچه را که نمی توانیم تغییر دهیم
و شهامتی ، که تغییر دهیم آنچه را که می توانیم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانیم...
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
نگاهت را از زمین جدا کن چشمان منتظرت را به آسمان بسپار در آسمان هرچه که بخواهی هست فقط نگاهت را از زمین و زمینیان بردار! زمین آیینه ی آسمان است ولی حقیقت ندارد پایت را محکم روی زمین بگذار تا این آیینه ی تزویر شکسته شود!
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
باران را دوست دارم چون بی منت می بخشد باران را دوست دارم چون همه را به یک چشم میبیند به غنی و فقیر یکسان می بارد باران را دوست دارم چون پک استو همه جا را پاک میکند باران را دوست دارم چون فداکار است ناپاکی ها را میگیرد و پاکی را به ما میبخشد خود را برای بقای ما فنا میکند و به فاضلاب می رود باران را دوست دارم چون زیباست باران را دوست دارم چون خاطره گریه است باران را دوست دارم چون عشق را زیر باران باید دید چترها را باید بست زیر باران باید رفت باران را دوست دارم چون ... باران را دوست دارم
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
گفتی می آیی
به یاد اخبار هوا شنا سی افتادم
که لذت باران های بی هنگام را می برد ...!
گفتی می آیی
به یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم ...!
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
به تو می اندیشم به تو وتندی طوفان تگاهت بر من به خود وعشق عمیقت در تن به تو خاطره ها که چراهیچ زمانی من وتو مانشدیم جام قلبم که به دست توشکست من چراباز تورامی بخشم؟؟ به تو می اندیشم به توکه غرق افکار خودی من در اندیشه افکار توام قانعم برنگه کوته تو هرزمان در پی دیدار توام . . .
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
اینجا در دنیای من گرگها هم
افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل میسپارند
و گریه می کنند....
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
تو نزدیکی که ماهی ها به سمت خونه برگشتن به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتن
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
نجار ها هم کورند هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمیبینند همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره میخوابند
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
خداوندا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت وچگونه از دست دادن را دیگران به من می آموزند
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
آمد اما بی صدا خندید و رفت..... لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت.... آمد از خاک زمین اما چه زود...... دامن از خاک زمین برچید و رفت.... دیده از چشمان من پنهان نمود.... از نگاهم راز ها فهمید و رفت...... گفتم اینجا روزنی از عشق نیست.... پیکرش از حرف من لرزید و رفت..... گفتم از چشمت بیفشان قطره ای... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت.... گفتمش من را مبر از خاطرت.... خاطراتش را به من بخشید و رفت