رزا پارکس زنی که تو سال 1955 تو آمریکا از دادن صندلیش تو اتوبوس به یه مرد سفید پوست خودداری میکنه و بابتش بازداشت و جریمه میشه ولی آغاز گر راهی میشه که رییس جمهور کشورش یه سیاه پوست میشه
من دیگه هیچ سایتی نمیررررررررررررررررررررررررررررررمهمینجا بسه جاهای دیگه رفتم مصطفی هیچکدوم معرفت بچه هاش به اندازه شما دنبولریا نبود..هرچی که بود فقط حرف بود ..
یه حکایتی بود تو کتاب ادبیات دوره دبیرستان با این عنوان، که بعد متنِ خودم میگم ..
اگه کسی نقدت میکنه حتا به ناحق یا ازت تمجید میکنه در اون اندازهای که واقعن نیستی نباید بهش خرده بگیری، تو هر برههای ممکنه یه زاویه از اخلاقیاتت رو ببینن یا اون دیدههاشون رو تو موقعیت مناسبی بروز بدن ولی نه همهی اونچه که هستی، شاید شدید و ناحق که ممکنه از سر تاثیرات آنی باشه که زودم از بین میره ..
این واسه خودمم باید صدق کنه، شاید پیشتر اینجورا نبودم ولی همیشه تلاش کردم ذهنیت بد رو از خودم دور کنم بویژه نسبت به کسایی که "واقعن" محترمن برام و دوسشون دارم ..
ناراحت شدن از رفتار و گفتار این اشخاص حقمونه ولی کینه و کدروت به دل گرفتن نه !
بهگفتهای: دل چو به مهر تو مصفا شود، دیگر از آن کینه سراغی مباد
دستکم قضاوتمون نسبت به همین ویژهها رو نباید دچار افراط و تفریط کنیم !
و باید گذاشت درنهایت اون چیزی که دلشون میخواد رو بگن، آزادی بیان ویژگیش نامحدود بودنه، این برا خودم اگه شایستهاش نباشم واقعن سخته ولی تلاشه دیگه، باید کرد ..
یه زمانی هم ممکنه ازت تعریف باشه و توصیفهای آنچنانی که شاید باید منتظر تخریب باشی و توهینهای آنچنانی !
به هیچکدومشون دلخوش نشو و از هیچکدومشون نرنج هرچند سخته و ممکنه درحد شعار باقی بمونه ولی یه تکون کوچیک که میشه به خود داد !
خلاصه ما هم استثناء نیستیم، ما هم این همه نبودیم، نیستیم ..
حکایت :
اندر حکایات یافتم که شیخ ابو طاهر حرمی _رضی الله عنه_روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان(افسار) خر وی گرفته بود اندر بازار همی رفت یکی آواز داد که این پیر زندیق آمد. مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت(شدت علاقه) خود قصد رجم(پرتاب سنگ) آن مرد کرد. اهل بازار جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این مِحَن(غمها) باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند این مرید را گفت آن صندوق را بیار. چون بیاورد درزهایی(کیسه ها) بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند. یکی مخاطبهی کرده است و یکی< شیخ زکی> و یکی< شیخ زاهد> و یکی< شیخ الحرمین> و مانند این و این همه القاب است نه اسم و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفتهاند و مرا القابی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد این همه خصومت چرا انگیختی ؟!
خاطره ای از هوشنگ ابتهاج در زندان بودم و با یک هموطن لر همبند. همین ترانۀ " ایران ای سرای امید " از بلندگوی زندان پخش شد. تا که شنیدم زدم زیر گریه! همبندم گفت :چرا گریه می کنی؟ گفتم : شاعر این ترانه منم!!!