azita
وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم باشی… از هر چه قرار است غیر تو باشد… خواهم گذشت
azita
سبک پرواز کردی تا بر من نشستی در دل پر آذر من به مهرت شاد گشتم غافل از این که می جویی تو هم خاکستر من
azita
كفشــــی خریده ام !... نه برای رفتن .. برایت می فرستم ! كه برگردی ...!!
azita
وقتی كه پرسشی كنی اصحاب درد را چون من شكسته دل ترم اول مرا بپرس
azita
هزار بار هم اگر بگذری چشمانم جهت آمدنت را تغيير نميدهند تو از سمت انتظار می آيی
azita
موفق كسی است كه با لنگه کفشهایی كه به سمتش پرتاب می شود مغازه کفش فروشی بزند
azita
به کسی که ارزش احساس تو رو نمیدونه دل نبند ..
azita
دوستــ داشتن تـــــو که نیستی وَ نخواهی بود برایم رویایی خواهد شد دوست داشتنی...!!!
azita
حجم خالــی ”تـــو” را ؛حجم پـُـر ”هیچ کس“ پـُـر نمی کنـــد! حالا هی بگـــو ... دوستــان به جــای مـــا !
azita
می پوشاند چهره ی خود را ماه... هر از چند گاهی... رو سیاه میشود ، از گردش زمین... اما چه میداند هرگز گرفتنی نیست چهره ی زیبایش، از خاطر آب... .
azita
دیدے دلم شکست دیدے که این بلور درخشان عمر من بازیچه بود؟ دیدے چه بے صدا دل پر آرزوے من از دست کودکے که ندانست قدر آن افتاد بر زمین دیدے دلم شکست؟
azita
پیامبر شب های دلتنگی ام باش که من بی اعجاز، تو را مومنم !