azita
یادت، پرچم صلحیست میان ِ شورش ِ این همه فکر
azita
روزی رو که از پیشم رفت یادم نمیره، گفت که باید برم، می دونستم که میره ولی نمی دونستم بر میگرده ولی با یکی دیگه
azita
چنــد ساعتی با هم بودیــم! من بــه تــو نگــاه میکردم .. و .. تــو به ساعتت ؛ تـــو قرار داشتی و .. من بی قــراری!
azita
بــه جهان سومی ها یـاد داده انـد فـقـط بـرای بـدبـخـتـی دیـگـران گـریه کـنـند امـا بـه وضـع خـودشـان بـخـندند و لـطـیفـه تـعـریـف کـنـند
azita
شاید باورت نشود.. اما هنوز هم جلوی آئینه ها خنده ام نمی آید! اما تا کنار میروم، پُر میشوم از لبخندهای تلخ
azita
اوکه از من بریدو ترکم کرد پس چرا پس نداد آن را وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را
azita
سینه ای سوخته از آتش هجـران دارم.. سـالها زغـم تـو ســر بـه گریبـان دارم... یاکه جانم بستان یا به وصـالت برسـان... بیش ازاینها نه دگر طاقت هجران دارم
azita
یادت ، در دموکراسی خاطراتم سلطنت می کند !!
azita
دل من ، خسته تر از عقل تو بود ! زین سبب بود كه تو رفتی و من . . . مانده ام بر سر راه تو ، هنوز !
azita
خدایــــــــــــــــــــــــا .. مرا به کمک چه کسی ساخته ای ؟!! که اینگونه .. دلم شـــــور می زند !!..